پروردگارا
پروردگارا


 ساير عكس ها

اي هستي بخش وجود ‎‎ مرا بر نعمات بي كرانت توان شكر نيست  ذره ذره وجودم براي تو
و نزديك شدن به تو ميتپد 

الهي مرا مدد كن تا دانش اندكم  نه نردباني باشد براي فزوني تكبر و غرور   نه حلقه اي براي اسارت و نه دست مايه اي براي تجارت بلكه گامي باشد براي تجليل از تو و متعالي ساختن زندگي خود و ديگران

... در هر حرفه اي كه هستيد نه اجازه دهيد كه به بد بينيهاي بيحاصل آلوده شويد و نه بگذاريد كه بعضي لحظات تاسف بار  كه براي هر ملتي پيش ميايد  شما را به  ياس و نا اميدي بكشاند . درآرامش حاكم بر آزمايشگاهها و كتابخانه هايتان زندگي كنيد

نخست از خود بپرسيد

(( براي يادگيري و خودآموزي چه كرده ام ؟)) 

سپس همچنان كه بيشتر ميرويد   بپرسيد

(( من براي كشورم چه كرده ام ؟))

و اين پرسش شادي بخش را آنقدر ادامه دهيد تا به اين احساس شاديبخش و هيجان انگيز برسيد كه شايد سهم كوچكي در پيشرفت و اعتلاي
بشريت داشته ايد

اما هر پاداشي كه زندگي به تلاشهايما ن بدهد  يا  ندهد  هنگامي كه به پايان تلاشهايمان نزديك ميشويم هر كداممان بايد حق آن را داشته باشيم كه
 با صداي بلند بگوييم

(( من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام ))

لوئي پاستور

(  1895-1822 )

در بیابان های کویری گیاه هائی وجود دارد که به آن ها میگویند  <   آدور   >

آدور مثل خار شتر می ماند این گیاه در جائی سبز می شود مقاومت می کند ومی ماند که هیچ گیاهی در آنجا نمی تواند دوام بیاورد . آدور با اینکه بوته کوچکی است ولی با ریشه ای که میگویند تا 10 -15 متر آن را به اعماق زمین می فرستد  از کمترین آب ونم استفاده می کند و خودش را حفظ می کند

در یزد این گیاه را که ما به آن آدور می گوئیم  می برند در Search اسم اصلی این گیاه  دورمون  یا دورمنه است . در یزد این گیاه را از روی خاک می بریدند  و وسطش را باز میکردند وداخلش تخم هندوانه یا خربزه می گذاشتند بعد با نخ می بستند ورویش خاک می ریختند با کمی آب .

آدور با ریشه ای که گفتم تا 15 متر زیر خاک نفوذ می کرد آب را از زیر زمین می مکید و به این تخم هندوانه یا خربزه می رساند وآن بزرگ وبزرگ می شد و به هندوانه های شیرین بسیار بزرگ تبدیل می شد .

زندگی در روستا های کویری چنین حالتی دارد به حیا ت وآب خوردن وزنده ماندن خارشتر وآدور می ماند  انسان ها از کوچک ترین چیز ها استفاده می کنند تا بمانند . تشبیه عمیق ومعناداری است به مثابه موجودات کویری إ إ إ

این واقعیت است من این موضوع را با پوست واستخوانم لمس کرده ام

(پروفسور سلطان زاده)

" براي چيزي كمتر از بهترين بودن نبايد تلاش كرد "

 

ارزش انسانها به چیزهایی نیست که بدست می آورند بلکه به دلهایی است که تسخیر می کنند

کسانی که به زندگی دیگران نور هدیه می دهند،روزی صاحب خورشید خواهند شد .

 

زندگی ریاضی است

خوبی هارا جمع کنید

شادی هارا ضرب کنید

درد ها را تقسیم کنید

نفرت را زیر رادیکال ببرید

عشق هارا به توان برسانید

 

گاندی:

تولد هر کودک بشارت امیدی است که شاید او نجات دهنده بشریت باشد

عجب از کار بندگانم


خداوند می فرماید: از پنج کار بندگانم در عجب هستم
 

دوران جوانی را در آرزوی بزرگ شدن به سر می برید و دوران بزرگسالی را در حسرت باز گشت به کودکی می گذرانید
 

سلامتی خودرا فدای مال اندوزی می کنید پس از آن تمام دارائی خود را صرف بازیابی  سلامتی می کنید
 

به قدری نگران آینده هستید که حال را فراموش کرده در حالی که نه حال را دارید و نه آینده را


  طوری زندگی می کنید که گوئی هرگز نخواهید مرد در حالی که پس از مرگ گور های شما گرد وغبار در بر میگیرد که گوئی هر گز نبوده اید
 

قلب دیگران را در لحظه ای با گفتارتان مجروح می کنیدوبرای التیام بخشیدن آن سال ها وقت صرف می کنید
 

                            پس چرا ؟

این خانه قشنگ است  

ولی خانه من نیست

این خاک چه زیبااست 

 ولی  خاک وطن نیست

آن کشور نو آن وطن دانش و صنعت 

 هر گز به دل انگیزی ایران کهن نیست

در مشهد ویزد و قم و سمنان ولرستان

لطفی است که در کلگری ونیس وپکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان

موجی است که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گل های دلاویز  شمیران

عطری است که در نافه آهوی ختن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران

لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هرچند که سرسبز بود دامنه آلپ

چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست د ماوند

این رود چه زیبا است

ولی رود تجن نیست

این شهر عظیم است

ولی شهر غریب است

این خانه قشنگ است

ولی خانه من نیست

 

اینجا سرزمین ماست               

اینجا سرزمین ماست ، این قطعه جغرافیا همیشه متعلق به ما بوده است ، از گذشته های دور تا آینده ای پر غرور که در تصور هم نمی آید . با هر طلوع ، خورشید سر انگشتان مهربان ونوازشگرش را بر فلات ایران می افشاند ، جویبارانش روان می شوند وکوهسارانش ، مغرور تر از دیروز می ایستند .

اینجا سرزمین ماست ، کویرش پهنه استقامت و سرسختی مردمانی است که قنات و قنوت وقناعت را در برابر جهان گذرانده اند ، جنوبش زیستگاه رادمردان وشیرزنانی است که دین داری و میهن پرستی را بهم آمیخته اند  وشمالش زادگاه مردمان نجیب ومهربان و قلندری است که چون دریای مازندران آرام وعمیق ومهربانند وچون شیر البرز در برابر بیگانه.

اینجا سرزمین ماست، سرزمین اهورائی ، سرزمین مهر ، سرزمین اسلام ، اقلیم پاک همزیستی گرم  مذاهب واقوام خاک پاک پدران سخت کوش وباشرف ، مهد فرزندان غیور ومادران مهربان وایثار گر .....

اینجا سرزمین ماست، درختانش قامت استواری اند ورودسارانش جلوه زندگی ودشتستان هایش آئینه بی کرانکی  ما در این دیار ، تا همیشه تاریخ خواهیم ماند ومهیب ترین طوفان ها ووحشی ترین باد ها نهیبی از ترس بر چهره مان ودرنگی از تردید در گام هایمان نخواهد گذارد تا خورشید خداوندی هر صبح طلوع میکند ، این سرزمین زنده وجاودانه وپاینده خواهد ماند .

اگر طوفانی گزندی بر آب وآبادانی مان زند با دست های توانا ومعمار فرزندانمان دوباره وبهتر از پیش آبادترش خواهیم کرد واگر خراشی بر اراده وشکیبائی مان بیندازند ، به دانش وتجربه وحلم پدرانمان ، راسخ تر از پیش بازش خواهیم ساخت واگر زخمی بر ما وارد شود ، دست های مهربان مادرانه مادرانمان التیامش خواهد داد ......

اینجا سرزمین ماست ، با مردمانی که زیر باران دلنواز سرزمین مهر می زیند وصلابت وپایداری وجاودانگی شان را پاس میدارند وپروردگار مهربانشان را سپاس می گذارند وپرچم سه رنگشان را بر بلند ترین قله کوه های بلندشان همیشه در اوج اهتزاز نگاه می دارند ...

 

پیامی از دکتر علی شریعتی

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند 

                                                                            ولی آنان را ببخش

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند

                                                                              ولی مهربان باش

اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان  حقیقی خواهی یافت

                                                                            ولی موفق باش

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند

                                                                         ولی شریف ودرستکار باش

آنچه در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند

                                                                         ولی سازنده باش

اگر به شادمانی وآرامش دست یابی حسادت می کنند

                                                                         ولی شادمان باش

نیکی های درونت را فراموش می کنند

                                                                      ولی نیکوکار باش

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد  و در نهایت می بینی

هر آنچه هست ، همواره میان تو وخداوند است  ، نه میان تو ومردم

پیامی ازعلامه شهید آیت....مطهری

 

     بقراط:

       فکر کردن از مردن سخت تر است.

     چینی ها می گویند:

         کمرنگ ترین جوهر بهتر از قوی ترین حافظه است.

پاييز

پاييز از را مي رسد، خيلي ها احساس افسردگي مي کنند. آرزوهايشان را به زمستان گره مي زنند و به جاي برگ هاي پاييزي با اولين تگرگ ، به زمين مي افتند. بسياري هم دلخور از چند و چون زندگي پا روي برگ هاي خشکيده اي که ميهمان زمين شده اند ، مي گذارند و از شنيدن صداي خرد  شدنشان لذت مي برند.

اما اندک مردمي هم هستند که نه با رسيدن پاييز افسرده ميشوند ، نه از آمدن زمستان دلگير. آن ها همان کساني هستند که نيمه ي خالي هيچ ليواني را باور ندارند، چون به يقين مي دانند حتي آن نيمه هم پر ازهواست و پا روي هيچ برگ خشکيده اي نمي گذارند ، چرا که هرگز فراموش نمي کنند اين برگ هاي خشکيده وبر زمين افتاده ، همان برگ هايي هستند که روزي به آن ها نفس بخشيده اند. کاش ما هم از جمله افرادي باشيم که در گذر زمان حرمت و ارزش کساني را که در جايي از مسير زندگي با لطف و محبت و مهرباني شان راه سعادت را برايمان هموارتر کرده اند ، از ياد نبريم.

 

پنهان کردن نقاط ضعف

پادشاهی بود که فقط یک چشم ویک پاداشت  ، پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند .

اما هیچکدام نتوانستند  ، آنان چگونه می توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه ، نقاشی زیبائی از او بکشند ؟

سر انجام یکی از نقاشان گفت که می تواند این کار را انجام دهد ، و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد  ، نقاشی او فوق العاده بود وهمه را غافلگیر کرد .

اوشاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار رامورد هدف قرار داده بود ، نشانه گیری با یک چشم بسته ویک پای خم شده إإإإإإ

چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم ، پنهان کردن نقاط ضعف و برجسته کردن تقاط قوت آنان .

 

انسان های بلند مرتبه

در طول تاریخ همان هائی بوده اند که جوهره خلقت خودرا به کار گرفته اند ونقش خدائی شان را بر روی زمین به انجام رسانده وبا تمام توان در خدمت مخلوقات دیگر بوده اند

انسان های فراموش کار

هنگامی که غرق در نعمات آفریدگار هستی که توسط بندگان قدرت مندش به ظهور رسیده اند میشود ، از یاد می برد که چه رنج ها در پس این آرامشی که نصیبش شده نهفته است .

درسي از اديسون

اديسون در سنين پيري پس از اختراع لامپ يکي از ثروتمندان آمريکا به شمار مي رفت و درامد سرشاري را تمام و کمال در آزمايشگاه مجهزش که ساختمان بزرگي بود هزينه مي کرد. اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود.هر روز اختراعي جديد در آن شکل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.در همين روزها بود که نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد  و حقيقتا کاري از کسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموران فقط براي جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود.

پسر با خود انديشيد که احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سکته مي کند و لذا از بيدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد که پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يک صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام  عمرش را نظاره مي کند.پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد.او مي انديشيد که پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سرشار از شادي گفت:پسر تو اينجايي؟مي بيني چقدر زيباست؟ رنگ آميزي شعله ها را مي بيني ؟ حيرت آور است!من فکر مي کنم که آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفربه وجود آمده است!واي!خداي من خيلي زيباست!کاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. کمتر کسي در طول عمرش امکان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظرتو چيست پسرم؟ پسر حيران و گيج جواب داد:پدر تمام زندگيت در آتش ميسوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي کني؟ چطور مي تواني؟من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟ پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاري برنمي آيد.مامورين هم که تمام تلاششان را مي کنند. در اين لحظه بهترين کار لذت بردن از منظرهايست که ديگر تکرار نخواهد شد! در مورد آزمايشگاه و بازسازي و نوسازي آن فردا فکر مي کنيم! الان موقع اين کار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه کن که ديگر چنين امکاني را نخواهي داشت!                                                                                                   فردا صبح اديسون به خرابه ها نگاه کرد و گفت:"ارزش زيادي در بلاها وجود دارد. تمام اشتباهات ما در اين آتش سوخت.خدا را شکر که مي توانيم از اول شروع کنيم."توماس آلفا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول کار بود و همان سال يکي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود.آري او گرامافون را درست يک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

 ارزش زيادي در بلاها وجو دارد چون تمام اشتباهات در آن از بين مي رود.

 

نيت

کشاورز فقيري براي پيدا کردن غذا يا شکاري به دل جنگل رفت . هنوز مسير زيادي را طي نکرده بود که صداي فرياد کمکي به گوشش رسيد . صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسيد و ديد که پسربچه اي در باتلاقي افتاده و آهسته و آرام به سمت پايين مي رود.

کشاورز با هزار بدبختي با به خطر انداختن جان خود بالاخره موفق شد پسرک را از مرگ حتمي نجات دهد . فرداي آن روز وقتي که کشاورز در زمينش مشغول کار بود ، کالسکه مجللي در کنار نرده هاي ورودي زمين کشاورز ايستاد . دو سرباز از آن پياده شدند  و در را براي مرد قد بلندي که لباس هاي اشرافي بر تن داشت باز کردند. زماني که آن مرد پايين آمد ، خود را پدر پسري که کشاورز روز گذشته او را از مرگ نجات داده بود ، معرفي کرد.

او به کشاورز گفت که مي خواهد اين محبتش را جبران کند و حاضر است در عوض کار بزرگي که او انجام داده است ، هر چه بخواهد به او بدهد.

کشاورز به مرد ثروتمند گفت که او اين کار را براي رضاي خدا و به خاطر انسانيت انجام داده و هيچ چشم داشتي در مقابل آن ندارد. در همين موقع پسر کشاورز از ساختمان وسط زمين بيرون آمد. مرد ثروتمند که متوجه شد کشاورز پسري هم سن و سال پسر خودش دارد، به پيرمرد گفت : حال که تو پسرم را نجات دادي ، من هم پسر تو را مثل پسر خودم مي دانم.

پس اجازه بده هزينه تحصيل او را در بهترين مدارس و دانشگا ه ها بپردازم. آن پسر کسي نبود جز الکساندر فليمينگ.چند سال بعد و دست بر قضا پسر مرد ثروتمند به بيماري لاعلاجي مبتلا شد و اين بار الکساندر ، پسر کشاورز که امروز يک دانشمند برجسته بود با داروي جديدش بار ديگر جان آن پسر را نجات داد جالب است بدانيد که آن مرد ثروتمند و نجيب زاده کسي نبود جز لردراندلف چرچيل و پسرش هم کسي نبود جز وينستون چرچيل.

 

 

و به این سان پنی سیلین ساخته شد

در پانزدهم سپتامبر 1928 سال روز کشف پنی سیلین است  دکتر آلکساندر فلمینگ میکرب شناس دانشکده پزشکی لندن بر حسب اتفاق بشقاب کشت باکتری Staphylococcus  را بدون پوشش در گوشه ای گذاشته بود .

همان روز سراغ بشقاب رفت و مشاهده کرد که بر اثر وزش باد یا عوامل دیگر ، روی یک گوشه بشقاب مقداری کپک نشسته است ، ظرف را زیر میکرسکوپ قرار داد تا نوع کپک را بشناسد که متوجه شد در آن قسمت باکتری ها مرده اند وبه این ترتیب موفق به کشف یک میکرب کش شد که تا کنون صد ها میلیون تن را نجات داده است وی نام این ماده را Penicillin   گذارد.

چگونه نوبل ، نوبل شد

هنگامی که برادرآلفرد نوبل از دنیا رفت ، او در شهر استکهلم روزنامه ای خرید تا از چاپ آگهی در گذشت برادرش اطلاع حاصل کند اما دریافت که روزنامه نگاران اورا با برادرش اشتباه گرفته اند ، او فرصتی یافت تا آگهی در گذشت خود را در روزنامه بخواند واز نظر دیگران نسبت به خود آگاه شود . همانطور که میدانید الفرد نوبل پیش از آن که بنیان جایزه ی نوبل را بگذارد ، دینامیت را اختراع کرده بود ، فکر می کنید که او در روزنامه چگونه مطالبی را در باره خود خواند ؟

در خبر درگذشت ، اورا مخترع دینامیت که عامل تخریب وانهدام شمرده می شد معرفی کرده بودند . چنین نظری سراسیمه وبرافروخته اش کرد . اوانتظار نداشت پس از مرگش با چنین توصیفی بشناسندش ، از آن پس کوشید تا خود را اصلاح کند ، او تمام دوستان و نزدیکانش را گرد آورد واز انان خواست تا چیزی را که با تخریب و ویران گری متضاد باشد بیابند ، آنان به اتفاق صلح وآشتی را نقطه ی مقابل ویران گری دانستند  ، چنین شد که در فلسفه زندگی خود تجدید نظر کرد و کوشید تا چیزی را به وجود آوردکه بتواند رودرروی تخریب قرار گیرد وبه نام نیک او پس از مرگ بیانجامد ، او پایه گذار جایزه نوبل به اسطوره ای تبدیل شد

وصیت نامه الفرد نوبل 27 نوامبر 1895 – پاریس

کل سرمایه من باید به طریقه زیر مصرف شود ، سرمایه را وکلاء باید محلی مطمئن سرمایه گذاری کنند وصندوقی تشکیل شود که منافع سالانه ی این صندوق به کسانی اهداء شود که در طول سال گذشته بیشترین منفعت را به بشریت رسانده اند ، منفع مذکور به پنج سهم مساوی به شرح زیر تقسیم گردد:

1-      سهمی از آن به شخصی که در رشته فیزیک مهم ترین اکتشاف یا اختراع را انجام داده باشند اختصاص یابد .

2-       سهمی دیگر به کسی که مهم ترین اکتشاف را در رشته شیمی انجام داده اختصاص یابد

3-      وسهمی دیگر به کسی که مهم ترین اکتشاف را در زمینه فیزیولوژی و پزشکی انجام داده اختصاص یابد

4-      سهمی دیگر به کسی که در عرصه ی ادبیات بهترین اثر را در راستای آرمان گرائی پدید آورده باشد اختصاص یابد

5-      بالاخره سهمی دیگر را به کسی که بیشترین یا بهترین تلاش را برای ایجاد حس برادری بین ملل ، برای حذف یا کاهش نیروهای مسلح وبرای برگزاری و ارتقاء همایش های صلح جویانه انجام داده باشد .

آروزو می کنم که این جائزه بدون توجه به ملیت ها  به نامزد ها اعطاشود به نحوی که شایسته ترین افراد این جایزه را دریافت کنند. 

 

 

ارزش انسان ها به چیزهائی است که بیشتر دوست دارند.

حضرت علی (ع)

 

پس کوشش کنیم خدمت به خلق راپیشیه خود سازیم.

پروفسور سلطان زاده

 

شریف ترین دلها دلی است که اندیشه آزار کسان در آن نباشد.

زرتشت

 

 

حاصل دنیا بپرسیدم من از فرزانه ای  

 گفت یا وهمی است یا خوابی است یا افسانه ای

گفتمش از حاصل عمرم گو تا بدانم عمر چیست ؟

گفت یا برقی است یا شمعی است یا پروانه ای

گفتمش این ها که می بینی چرا؟ دل بسته اند

گفت یا خوابند  یا مستند یا دیوانه اند

 

 

سرود ای ایران ای مرز پر گهر

چرا وچگونه ساخته شد ؟  در شهریور 1323 زمانی که نیروهای انگلیسی ودیگر متفقین تهران را اشغال نموده بودند ، حسین گل گلاب تصنیف سرای معروف ، از یکی از خیابان های مشهور تهران میگذرد ------- او مشاهده میکند که بین یک سرباز انگلیسی ویک افسر ایرانی بگو مگو میشود وسرباز انگلیسی کشیده محکمی در گوش افسر ایرانی می نوازد ، گل گلاب پس از دیدن این صحنه ، با چشمان اشک آلود به استودیوی روح الله خالقی (موسیقی دان) می رود وشروع به گریه می کند ، علامحسین بنان میرسد ماجراچیست ؟ او ماجرا را تعریف می کند ومیگوید ، کار ما به اینجا رسیده که یک سرباز اجنبی توی گوش افسر ایرانی بزند إ سپس کاغذ وقلم را بر میدارد وبا همان حال غمگین و گریه آلود ، این شعر را می سراید:

ای ایران ای مرز پرگهر    ای خاکت سرچشمه هنر

دور از تو اندیشه بدان         پاینده مانی وجاودان

ای دشمن إ ارتوسنگ خاره ای من آهنم

جان من فدای خاک پاک میهنم

همانجا روح الله خالقی موسیقی آن را می نویسد وبنان نیز آن را می خواند وظرف هفته یک هفته

تصنیف " ای ایران " در یک ارکستر بزرگ اجرا می شود  ، زنده باد ایران وایرانی

 

ملانصرالدین

مجلس عروسی یکی از بزرگان بودوملانصرالدین هم دعوت کرده بودند ، وقتی می خواست وارد شود ، در مقابل او دو در ب وجود داشت با اعلامی بین مضمون  :   از این درب عروس وداماد وارد می شوند واز درب دیگر دعوت شدگان ، ملا از درب دعوت شدگان وارد شد ، در آنجا هم دو درب وجود داشت واعلامی دیگر :  از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند واز درب دیگر دعوت شدگانی که  کادو نیاورده اند  ، ملا طبعا از درب دومی وارد شد ، ناگهان خودرا در کوچه دید ،  همانجائی که وارد شده بود إإإ

این داستان زندگی مااست ،  کسانی که به زندگی خود دعوت می کنیم  ( رابطه هائی را آغاز می کنیم ) اما وقتی متوجه می شویم از آن ها چیزی عایدمان نمی شود ، رابطه را قطع وافراد را به حال خودشان رها می کنیم ، روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری واقتصادی نیست ، عشق بر مبنای ترس وضعف محاسبه گر است ، اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم ، دوست داشتن های ما قید وشرط وتبصره دارد  ، حساب وکتاب دارد ، اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود ، اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمیدهیم، چه ستمگر است آن که از جیبش به تو می بخشد تا از قلب تو چیزی بگیرد.

 

حكما گفته اند           دلاگرايدت روزي غمي پيش                     چو ياري باشدت غمخوار غم نيست.   براي روز محنت يار بايد   وگرنه روز راحت يار كم نيست

 

چراداد می زنیم ؟

استادي از شاگردانش پرسيد چرا ما وقتي عصباني هستيم داد مي زنيم؟

چرا مردم هنگامي که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي کند و سر هم داد مي کشند؟

شاگردان فکري کردند و يکي از آن ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي دهيم.

استاد پرسيد : اينکه آرامشمان را از دست مي دهيم درست است اما چرا با وجودي که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي زنيم؟ آيا نمي توان با صداي ملايم صحبت کرد؟

چرا هنگامي که خشمگين هستيم داد مي زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب هايي دادند اما پاسخ هاي هيچکدام استاد را راضي نکرد.

سرانجام استاد چنين توضيح داد : هنگامي که دو نفر از دست يکديگر عصباني هستند، قلب هايشان از يکديگر فاصله مي گيرد. آنها براي اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامي که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقي مي افتد؟

آن ها سر هم داد نمي زنند بلکه خيلي به آرامي با هم صحبت مي کنند. چرا؟ چون قلب هايشان به هم نزديک است. فاصله قلب هايشان بسيار کم است.

استاد ادامه داد : هنگامي که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقي مي افتد؟

آن ها حرف معمولي هم با هم نمي زنند و فقط در گوش هم نجوا مي کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي شود. سرانجام، حتي از نجوا کردن هم بي نياز مي شوند و فقط به يکديگر نگاه مي کنند. اين هنگامي است که ديگر هيچ فاصله اي بين قلب هاي آ ن ها باقي نمانده باشد.

اميدوارم روزي رسد که تمامي انسان ها قلب هايشان به يکديگر نزديک شود.

حکما گفته اند

دلا گر آیدت روزی غمی پیش   جو یاری باشدت غمخوار غم نیست

برای روز محنت  یار باید       وگرنه روز راحت یار کم نیست

 

آب باشید

در خیرتم از خلقت آب اکر با درخت هم نشین شود  ، آن را شکوفا می کند ، اگر با آتش تماس بگیرد ، آن را خاموش می کند ، اگر با ناپاکی ها برخورد کند ، آن را تمیز می کند ، ، اگر با آرد هم آغوش شود ، آن را آماده طبخ می کند ، اگر با خورشید متفق شود ، رنگین کمان ایجاد می شود ، ولی اگر تنها بماند ،  رفته رفته گنداب می گردد ، دل ما نیز بسان آب است ، وقتی با دیگران است ، زنده وتاثیر پذیر است ، ودر تنهائی مرده وگرفته است .

نکته

·        در30 سالگی کارش را از دست داد إ

·        در 32 سالگی در یک دادگاه حقوق شکست خورد إ

·        در35 سالگی ، عشق دوران کودکیش را از دست داد إ

·        در 36 سالگی دچار اختلال اعصاب شد إ

·        در  38 سالگی در انتخابات شکست خورد إ

·        در 44  ،    46   ،   48   سالگی در انتخابات کنگره شکست خورد إ

·        در 55 سالگی باز نتوانست سناتور ایالت شود إ

·        در  60  سالگی به ریاست جمهوری آمریکا برگزیده شد إ

·        اونظام برده داری را از آمریکا از بین برد إ

·        نام او  آبراهام لینکن بود

·        جا نزد  ، هرگز جا نزد ، بازندگان آن هائی هستند که جا زدند

خواجه حافظ شیرازی

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی    تا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟

در  مکتب حقایق پیش ادیب  عشق         هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان  ره بشوی     تا کیمیای عشق  بیابی وزر  شوی

خواب وخورت زمرتبه خویش دور کرد      آن گه رسی به خویش که بی خواب وخور شوی

گر نور عشق حق به دل وجا نت اوفتد        بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

یک دم غریق بحر خدا شو  گمان مبر      کز آب هفت بحر به یک موی تر  شوی  إ

از پای تاسرت   همه نور خدا شود          در راه ذوالجلال  چو پا وسر شوی

وجه خدا ، اگرشودت منظر نظر             زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

بنیاد هستی توچو زیروزبر شود             در دل مدار هیچ که زیروزبر شوی

گردر سرت  هوای وصال است حافظا إ     باید که خاک درگه اهل  هنر شوی

 

کودکان از زندگانی می آموزند

  • اگر در زندگی   کودکی را سرزنش کنند   ،  او ایراد گیری وشماتت کردن را می  آموزد
  • اگر کودکی را تحسین کنند  ،   او آداب قدردانی را می آموزد
  • اگر با کودکی دشمنی کنند ، او جنگیدن را می آموزد
  • اگر با کودکی مداراکنند   ،   او صبوری را می آموزد
  • اگر کودکی را مسخره کنند  ،  او خجالتی بار می آید
  • اگر کودکی را تشویق کنند  ،  او اطمینان به نفس پیدا می کند
  • اگر کودکی  خجالتی باشد   ،   اواحساس انفعال خواهد کرد
  • اگر کودکی احساس مقبولیت کند ،  او می آموزد چگونه برای خود ارزش قائل  شود
  • اگر با کودک رفتار مناسب شود  ،  او  داوری را می آموزد
  • اگر با کودکی با صمیمیت ورفاقت رفتار شود ، او مفهوم عشق ومحبت را می آموزد
  •  با کودک به هر نحو که برخورد شود  ،   او با جامعه همان گونه رفتار خواهد کرد

 

بخش هایی از دعای کمیل بن زیاد خطاب به پروردگار یکتا

خدايا از تو درخواست ميکنم به آن رحمت بى‏انتهايت که همه موجودات را فراگرفته است 

و بتوانايى بى‏حدت که بر هر چيز مسلط و قاهر است و همه اشياء خاضع و مطيع اوست و تمام عزتها در مقابلش ذليل و زبون است 
و به مقام جبروت و بزرگيت که همه قدرتها برابر او مغلوب است
 
و به عزت و اقتدارت که هر مقتدرى از مقاومتش عاجز است
 
و به سلطنت و پادشاهيت که بر تمام قواى عالم برترى دارد
 
و بذات پاکت که پس از فناى همه موجودات باقى ابدى است
 
و بنامهاى مبارکت که در همه ارکان عالم هستى تجلى کرده است
 
و به نور تجلى ذاتت که همه عالم را روشن ساخته است
 
که
خدايا ببخش آن گناهانى را که بر من کيفر عذاب نازل مى‏کند
 
خدايا ببخش آن گناهانى را که در نعمتت را به روى من مى‏بندد
 
خدايا ببخش آن گناهانى را که مانع قبول دعاهايم مى‏شود
 
خدايا ببخش آن گناهانى را که بر من بلا مى‏فرستد
 
خدايا هر گناهى که مرتکب شده‏ام و هر خطايى از من سر زده همه را ببخش
 
اى خدا من به ياد تو بسوى تو تقرب مى‏جويم و فقط تو را شفيع خود میگیرم
 
و از درگاه جود و کرمت مسئلت مى‏کنم که مرا به مقام قرب خود نزديک سازى و شکر و سپاست را به من بياموزى .
خدايا از تو مسئلت مى‏کنم با سؤالى از روى خضوع و ذلت و خشوع و مسکنت
 
که کار بر من آسان گيرى و به حالم ترحم کنى و مرا به قسمت مقدر خود خوشنودو قانع سازى و در هر حال مرا متواضع گردانى
 
خدايا من فقط از تو در خواست مى‏کنم و تنها به درگاه تو در سختيهاى عالم عرض حاجت می کنم

اى خدا پادشاهى تو بسيار با عظمت است و مقامت بسى بلند است و مکر و تدبيرت در امور پنهان است و فرمانت در جهان هويداست و قهرت بر همه غالب است و قدرتت در همه عالم نافذ است و کسى از قلمرو حکمت فرار نتواند کرد .
خدايا من جز تو کسى را نمى‏يابم که گناهانم را ببخشد و بر اعمال زشتم پرده پوشاند و کارهاى بدم (از لطف و کرم) به کار نيک بدل کند
خدايى جز تو نيست اى ذات پاک و منزه و به حمد تو مشغولم  ، ستم نمودم و خاطرم آسوده به اين بود که هميشه مرا ياد کردى و بر من لطف و احسان فرمودى
 

اى خدا غمى بزرگ در دل دارم و حالى بسيار ناخوش و اعمالى نارسا
 
و زنجيرهاى علايق مرا در بند کشيده و آرزوهاى دور و دراز دنيوى از هر سودى مرا باز داشته
 است
اى خداى بزرگ و سيد من به عزت و جلالت قسم که عمل بد و افعال زشت من دعاى مرا از اجابتت منع نکند
                        
اى خدا به عزت و جلالت سوگند که با من در همه حال رأفت و رحمت فرما و در جميع امور مهربانى کن
 
اى خدا اى پروردگار جز تو من که را دارم تا از او درخواست کنم که غم و رنجم را برطرف سازد
اى خدا اى مولاى من تو بر من حکم و دستورى مقرر فرمودى و من در آن به نافرمانى پيرو هواى نفس گرديدم.

ببخشای مارا که بخشندگی تو را سزاست یا رب العالمین.

 

دربیکرانه زندگی دوچیز افسونم کرد:

رنگ آبی آسمان که می بینم ومیدانم که نیست

وخدائی که نمی بینم ومیدانم که  هست

در شگفتم که سلام آغاز هر دیدار است

ولی در نماز پایان است

شاید این بدان  معنی است که :

که  پایان نماز  آغاز دیدار است

خدایا بفهمانم که بی تو چه می شوم ؟

اما نشانم نده

خدایا  هم بفهمانم وهم نشانم بده 

که با تو چه خواهم شد ؟

کفش کودکی را دریا برد

کودک روی ساحل نوشت   دریای دزد

آن طرف تر مردی که صید خوبی داشت 

روی ماسه ها نوشت  دریای سخاوتمند

جوانی غرق شد   مادرش نوشت   دریای قاتل

پیرمردی مرواریدی صید کرد ونوشت   دریای  بخشنده

موجی نوشته هارا شست  دریا آرام گفت :

به قضاوت دیگران اعتنا نکن  اگر می خواهی  دریا باشی

در آن چه گذشت  در آن چه شکست  در آن چه نشد

زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمی شد

 

به نام مهربان ترین

منم پروردگارت  ،   خالقت از ذره ای ناچیز  ،     صدایم کن ،   مرا

آموزگارقادر خود را  ، قلم را ، علم را من هدیه ات کردم  

بخوان مارا   ، منم معشوق زیبایت  ، منم نزدیک تر ازتو به تو

اینک صدایم کن  ، رها کن غیر مارا ، سوی ما بازآ  

منم پرور گار پاک وبی همتا  ، منم زیبا ،

که زیبا بنده ام را دوست می دارم  ،  توبگشا گوش دل

پروردگارت با تو می گوید   ،  تورا در بیکران دنیای پر غوغا

رهایت من نخواهم کرد  ،   بساط روزی خود را به من بسپار ،

رها کن غصه یک لقمه آب و نان  فردا  را  ،

تو راه بندگی طی کن ، تودعوت کن مرا بر خود ، 

به اشکی  ، یا ندائی ،   میهمانم کن  ، که من چشمان  اشک آلودت را 

دوست میدارم  ، طلب  کن خالق خود را  ، بجو مارا   ،  

تو خواهی یافت   ،   که عاشق  می شوی بر ما   ،

بخوان مارا

تو غیر از ما خدای دیگری داری ؟      رها کن غیر مارا

آشتی کن با خدای خود  ، تو غیر از ما چه می جوئی ؟

تو با هرکس به غیر از ما چه می گوئی ؟

وتو بی ما چه داری   ؟  هیچ   

بگو با ما چه کم داری عزیزم ؟    هیچ 

هزاران کهکشان  و کوه و دریا را  ،

وخورشید و گیاه و نور و هستی را

برای جلوه خود آفریدم من  ،

ولی  وقتی تورا من آفریدم 

بر خودم احسنت  می گفتم

توزیباتر از خورشید  زیبایم  ،

توئی والاترین مهمان  دنیایم  ،

که دنیا  بی تو  چیزی چون تورا کم داشت

تو ای محبوب تر  مهمان دنیایم

ببینم چشم های خیست آیا گفته ای دارند ؟

بخوان مارا ، خجالت می کشی از من ؟

بگو ، جز من کس دیگر نمی فهمد

 

کریستن دی لارسن در کتابی تحت عنوان توصیه هایی برای خوش بینان می گوید :

به قدری قوی و قدرتمند باشید که هیچ کس و هیچ چیز قادر به بر هم زدن آرامش خیالتان نشود. به هر کس که می رسید ، از شادکامی و سلامتی ، از آرامش و شکوفایی و از سعادت و نیکبختی سخن بگویید. به جنبه ی خوشایند هر چیز نگاه کنید. فقط به بهترین ها فکر کنید ، فقط به خاطر بهترین ها کار کنید و فقط در انتظار بهترین ها باشید با دیدن و شنیدن موفقیت دیگران به همان اندازه شاد و خوشحال شوید که از موفقیت خود شاد و خوشحال می شوید اشتباهات گذشته را به فراموشی بسپارید و با عزم راسخ و ثبات قدم بیشتر به سوی دستاوردهای عظیم آینده بشتابید به هر کس که می رسید ، لبخند بزنید. برای اصلاح خود به قدری وقت صرف کنید که وقتی برای انتقاد از دیگران نداشته باشید. در مقابل بیم و دلهره چون کوه باشید و در مقابل خشم و عصبانیت ، سر به راه.

 

**********************

می گویند: روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.

شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟

مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!

شمس پاسخ داد: بلی.

مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!

ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.

ـ در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟!

ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.

– با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.

– پس خودت برو و شراب خریداری کن.

- در این شهر همه مرا میشناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!

ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.

مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.

تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.

آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.

هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.

در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: "ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است."

آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد

. مرد ادامه داد: "این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!"

سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد.

زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.

در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: "ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید، این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند "

رقیب مولوی فریاد زد: "این سرکه نیست بلکه شراب است"

شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.

رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.

آنگاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟

شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست، تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فر قت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل می رساندند.

این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ از برای هیچ بر هیچ مپیچ

دانی که پس از مرگ چه باقی ماند
عشق است و محبت است و باقی همه هیچ.

وقتی بدانید به کجا می روید؛ تبدیل به شخص موثرتری می شوید

***************************

ﺩﺭ ﺣﺪﻭﺩ ١٩٥٠ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ، ﺭﻭﻡ ﺑﻪ ﺍﻭﺭﺷﻠﻴﻢ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﺮﺩ، ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﻭﻳﺮﺍﻥ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺮﺩﮔﻰ ﮔﺮﻓﺖ . ﺣﺪﻭﺩ ٤٥ ﺗﺎ ٦٠ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺮﺩﮔﺎﻥ، ﺑﺮﺍﻯ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺑﻪ ﻛﺎﺭﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ . ﺑﺨﺶ ﺑﺰﺭﮔﻰ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺮﺩﮔﺎﻥ ﺩﺭ ﺣﻴﻦ ﻛﺎﺭ ﻛﺸﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ .
ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺍﻓﺘﺘﺎﺣﻴﻪ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺑﺎ ﻛﺸﺘﺎﺭ ٩ ﻫﺰﺍﺭ ﺣﻴﻮﺍﻥ ﻏﻴﺮﺍﻫﻠﻰ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﺷﺪ .
ﺩﺭ ﻛﻮﻟﺴﻴﻮﻡ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻃﺒﻘﻪ ﭘﻨﺠﻢ ﺑﻮﺩ، ﻛﻪ ﺩﻳﺪ
ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﺪﻯ ﺑﻪ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﺩﺍﺷﺖ . ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻧﺎﺍﻣﻦ ﻭ ﺧﻄﺮﻧﺎﻙ
ﺑﻮﺩ، ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﺳﻜﻮﻫﺎﻯ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎ ﻃﻨﺎﺏ ﻫﺎﻳﻰ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻣﻴﺸﺪ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﻯ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﻴﺸﺪﻧﺪ
ﻭ ﺯﻧﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ٥٠ ﻣﺘﺮﻯ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺳﻘﻮﻃﻰ ﻣﺮﮔﺒﺎﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ . ﺍﻣﺎ ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺍﻣﻦ ﺑﻮﺩ . ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺳﻜﻮﻫﺎﻯ ﺳﻨﮕﻰ ﻣﻰ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ .

ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ، ﻣﺤﻞ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭﻯ ﺟﺸﻨﻬﺎﻯ ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻡ ﺑﻮﺩ . ﺩﺭ ﻃﻰ ﺍﻳﻦ ﺟﺸﻨﻬﺎ، ﻛﻪ ﻫﺮ
ﺑﺎﺭ ١٠٠ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺩﺭﺍﺯﺍ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ، ﺣﻴﻮﺍﻧﺎﺕ ﺩﺭﻧﺪﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺑﺮﺩﮔﺎﻥ ﻭ ﮔﻼﺩﻳﺎﺗﻮﺭﻫﺎ ﻣﻰ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﻳﺎ ﮔﻼﺩﻳﻮﺗﻮﺭﻫﺎ، ﻛﻪ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻣﻴﺪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﻰ ﺑﻪ ٢٢ ﺳﺎﻟﮕﻰ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪ، ﺭﺍ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﻛﺸﺘﻦ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ . ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻡ ﻧﻴﺰ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻳﻦ ﻛﺸﺘﺎﺭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺬﺕ ﻣﻴﺒﺮﺩﻧﺪ .
ﺩﺭ ﻃﻰ ﻫﺮ ﺩﻭﺭﻩ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺟﺸﻦ ﻫﺎ ﺣﺪﻭﺩ ٥ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ ﮔﻼﺩﻳﻮﺗﻮﺭ ﺑﻪ ﻗﺘﻞ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪﻧﺪ . ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﺟﺸﻦ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺤﻜﻮﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﻯ ﺣﻴﻮﺍﻧﺎﺕ ﺩﺭﻧﺪﻩ ﻣﻰ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺷﻮﻧﺪ . ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻡ ﻧﻴﺰ ﺷﺎﻫﺪ ﺯﻧﺪﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﺍﻳﻦ ﺁﺩﻣﻴﺎﻥِ
ﺗﻴﺮﻩ ﺑﺨﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺩﺭ ﻛﻞ، ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﻳﻚ ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﻧﻔﺮ، ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ٥٠٠ ﺗﺎ ٧٠٠ ﻫﺰﺍﺭ ﮔﻼﺩﻳﺎﺗﻮﺭ، ﺩﺭ ﺻﺤﻦ ﻛﻠﻮﺳﻴﻮﻡ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻭﺣﺸﻴﺎﻧﻪ ﺍﻯ ﻛﺸﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ . ﺍﻳﻦ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﭼﻬﺎﺭ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺘﺮ ﻣﺮﺑﻌﻰ، ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﻗﺘﻠﮕﺎﻩ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺑﺸﺮﻳﺖ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ، ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﻣﺤﺒﻮﺑﺘﺮﻳﻦ ﺑﻨﺎﻯ ﺍﻳﺘﺎﻟﻴﺎ، ﻧﻤﺎﺩ ﺷﻬﺮ ﺭﻭﻡ ﻭ ﺗﻤﺪﻥ ﺭﻭﻣﻰ ﺍﺳﺖ . ﻫﻤﻪ ﺭﻣﻴﺎﻥ،
ﺍﻳﺘﺎﻟﻴﺎﻳﻴﻬﺎ ﻭ ﺣﺘﻰ ﺍﺭﻭﭘﺎﻳﻴﻬﺎ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﻤﺪﻥ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ . ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ٢٠٠٧، ﺩﺭ ﻃﻰ ﻳﻚ ﻧﻈﺮﺳﻨﺠﻰ ﺑﺎ ﺷﺮﻛﺖ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﻳﻜﺼﺪ ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﻧﻔﺮ، ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺟﺰﻭ ٧ ﺍﺛﺮ ﺑﺮﺗﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺮﮔﺰﻳﺪﻩ ﺷﺪ .
ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ٢٠١١، ﻣﺒﻠﻎ ٢٥ ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﻳﻮﺭﻭ، ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﻯ ﺗﻤﻴﺰ ﻛﺮﺩﻥ ﺩﻳﻮﺍﺭﻫﺎﻯ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﻭ ﭼﻨﺪ ﻛﺎﺭ
ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺟﺰﻳﻰ ﺩﻳﮕﺮ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﻥ، ﻫﺰﻳﻨﻪ ﺷﺪ . ﻳﻚ ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﻗﺪﻳﻤﻰ ﺍﻳﺘﺎﻟﻴﺎﻳﻰ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ : “ ﺗﺎ
ﺯﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ، ﺭﻡ ﻧﻴﺰ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ.

ﺣﺪﻭﺩ ٦٠٠ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ، ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ . ﺍﺛﺮﻯ ﭘﺮﺷﻜﻮﻩ ﺑﺎ ﺯﻳﺮﺑﻨﺎﻯ ١٧٥ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺘﺮ - ٨ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻛﻞ ﺯﻳﺮﺑﻨﺎﻯ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ . ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﺳﻨﺪﻫﺎﻯ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﻧﻜﺎﺭ - ﺧﺸﺖ ﻫﺎﻯ ﭘﺨﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ - ﺩﺭ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﻫﻴﭻ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﻯ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ، ﻣﻬﻨﺪﺳﺎﻥ ﻭ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪﺍﻥ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﺩﺭ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺷﺮﺍﻳﻂِ ﻛﺎﺭﻯِ ﻣﻤﻜﻦ ﺍﻳﻦ ﺍﺛﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺸﺮﻯ ﺭﺍ ﺁﻓﺮﻳﺪﻧﺪ .

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﺎﻥ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﺩﺭ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﺟﺸﻨﻬﺎﻯ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻧﻮﺭﻭﺯ ﻭ ﻣﻬﺮﮔﺎﻥ، ﻛﻪ ﺭﻳﺸﻪ ﺩﺭ ﺁﺷﺘﻰ، ﻣﻬﺮ، ﻃﺒﻴﻌﺖ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺍﻧﺴﺎﻧﻰ ﺩﺍﺭﺩ، ﺭﺍ ﺑﺮﭘﺎ ﻣﻴﺪﺍﺷﺘﻨﺪ . ﻫﻤﻪ ﻧﮕﺎﺭﻩ ﻫﺎﻯ ﺣﻚ ﺷﺪﻩ ﺑﺮ ﺩﻳﻮﺍﺭﻫﺎ ﻭ ﺳﻨﮕﻬﺎﻯ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﻧﺸﺎﻧﮕﺮ ﺟﺸﻨﻬﺎ، ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻣﻴﺘﻮﻟﻮﮊﻯ ﺯﻳﺒﺎﻯ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰاست
ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﻣﺮﻛﺰ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﻗﺪﺭﺕ ﺟﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﺧﻰ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ، ﺑﻪ ﻭﻳﮋﻩ ﻋﺪﻩ ﺍﻯ ﺍﺯ ﺗﻨﺪﺭﻭﻫﺎ ﻭ ﺍﻓﺮﺍﻃﻰ ﻭ ﺑﺮﺧﻰ ﻣﺪﻋﻴﺎﻥ ﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮﻯ، ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺍﺛﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﻫﻨﺮﻯ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻏﻴﺮﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﻭ ﻧﺎﺑﺨﺮﺩﺍﻧﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﯿﺪ 32 ﻫﺰﺍﺭ ﻟﻮﺡ ﮔﻠﯽ ﺑﺪﺳﺖ آﻣﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻥ ﺷﺮﺡ ﻭﻗﺎﯾﻊ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺣﻞ ﺳﺎﺧﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﻨﺎﯼ ﺑﺎﺷﮑﻮﻩ ﺑﯿﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺰﺋﯿﺎﺕ ﻣﺜل ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﻥ ﻣﻬﻨﺪﺳﺎﻥ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﻧﻮﻉ ﺗﺨﺼﺼﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭند ﭼﻪ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺣﻘﻮﻕ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ،
ﻣﻠﺘﯽ ﻻﯾﻖ ﻫﺴﺘﯿﻢ، ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﺩﺍﻋﯿﻪ ﺩﺍﺭ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﺸﺮ ﺑﻪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﻔﺘﺨﺮﻥ ﻭ ﻣﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻟﻌﻦ ﻭ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻭ ﻧﻤﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﻇﻠﻢ ﻭ ﺳﺘﻢ ﺟﺒﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﺳﺘﻤﮕﺮﺍﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﯿﺪﻭﻧﯿﻢ، ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﻫﯿﭻ ﻣﻠﺘﯽ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﻤﺮ ﺑﻪ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﻫﻮﯾﺖ ﻭ ﻣﻠﯿﺖ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺧﻮﺩ ﻧﺒﺴﺘﻪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﻳﻢ،
ﺩﺭ ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ ﺳﺮﻣﻪ ﺩﺍﻥ ﺳﯿﺼﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﺭﺳﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﮔﻮﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﮐﺮ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺗﭙﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺤﻮﻃﻪ ﻫﺎﯼ 7000 ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﻣﺪﻧﯿﺖ ﺩﻧﯿﺎ ﺩﺭ آﻥ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪﻩ ﺭﺍ  ﺑﺎ ﻟﻮﺩﺭ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﻣﻲ کنیم !
.
ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺍﺭﻭﭘﺎ

ﺗﻔﺎﻭﺕ ‏( ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﯿﺪ ‏) ﺑﺎ ‏( ﮐﻮﻟﻮﺳﯿﻮﻡ)

*************************

من تا الان نمیدونستم مثنوی هفتاد من چیه . . .
فکر میکردم به خاطر طولانی بودن یا وزین بودن مثنویه !!!
ولی این شعر مولوی داستان هفتاد من مثنوی را برای من وشماروشن میکنه . . .

 

مثنوی هفتاد "من" مولوی:

مَن(۱) اگر با مَن(٢) نباشم میشَوَم تنهاترین

کیست با مَن(٣) گر شَوَم مَن(۴) باشد از مَن(۵) ماترین

مَن(۶) نمیدانم کی‌اَم مَن(٧) لیک یک مَن(٨) در مَن(٩) است

آن که تکلیف مَنَ(١۰) اَش با مَن(١١) مَنِ(١٢) مَن(١٣) روشن است

مَن(١۴) اگر از مَن(١۵) بپرسم ای مَن(١۶) ای همزاد مَن(١٧)

ای مَنِ(١٨) غمگین مَن(١٩) در لحظه‌های شاد مَن(٢۰)

هرچه از مَن(٢١) یا مَنِ(٢٢) مَن(٢٣) در مَنِ(٢۴) مَن(٢۵) دیده‌ای

مثل مَن(٢۶) وقتی که با مَن(٢٧) میشوی، خندیده‌ای

هیچ کس با مَن(٢٨) چنان مَن(٢٩) مردم آزاری نکرد

این مَنِ(٣۰) مَن(٣١) هم نشست و مثل مَن(٣٢) کاری نکرد

ای مَنِ(٣٣) با مَن(٣۴) که بی مَن(٣۵) مَن(٣۶) تر از مَن(٣٧) میشوی

هرچه هم مَن(٣٨) مَن(٣٩)کنی، حاشا شوی چون مَن(۴۰) قوی

مَن(۴١) مَنِ(۴٢) مَن(۴٣) مَن(۴۴) مَنِ(۴۵) بی‌رنگ و بی‌تأثیر نیست

هیچ کس با مَن(۴۶) مَنِ(۴۷) مَن(۴۸) مثل مَن(۴۹) درگیر نیست

کیست این مَن(۵۰)؟ این مَنِ(۵۱) با مَن(۵۲) زِ مَن(۵۳) بیگانه‌تر

این مَنِ(۵۴) مَن(۵۵) مَن(۵۶) کُنِ از مَن(۵۷) کمی دیوانه‌تر ؟

زیر بارانِ مَن(۵۸) از مَن(۵۹) پُر شدن دشوار نیست

ورنه مَن(۶۰) مَن (۶۱) کردنِ مَن(۶۲) از مَنِ(۶۳) مَن(۶۴) عار نیست

راستی . . . این قدر مَن(۶۵) را از کجا آورده‌ام !!؟

بعد هر مَن(۶۶) بار دیگر مَن(۶۷) چرا آورده‌ام !!؟

در دهانِ مَن(۶۸) نمیدانم چه شد، افتاد مَن(۶۹)

مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد من(۷۰) . . . !!!

 

 

توصیه حضرت امام حسین (ع) در روز عاشورا

انی لا اری الموت الا سعاده ، ولا الحیات مع الظالمین الا  برما

من مرگ را جز  سعادت نمی دانم

وحیات وزندگی کردن با ظالمین جز نکبت نمی دانم

ودر ساعات پایانی عمر :

حق الناس محور اصلی سخنان آن حضرت در روز عاشورا بود

وفرمود آن کس که حق الناس برگردن داشته باشد از اردوگاه اسلام خارج است

ازسخنان دیگر آن حضرت  : ظلم بد است وسرنوشت انسان را تباه می کند  ودیری نمی پاید که  سرنگون می شود ، دنیا برای هیچکس ماندگار نیست

نیازی به انتقام نیست

نیازی به انتقام نیست ،  فقط منتظر بمان

آن ها که آزارت  می دهند  ،  سرانجام  به خود آسیب می زنند 

اگر بخت مدد کند

خداوند اجازه میدهد  نظاره گرشان باشی

در دیاری  که  در او نیست کسی یار کسی

کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

 

 

گياه آدور

 

 

آدور خاک کویر

در هزاروسیصد و هفده به ناز       در کویر یزد ایران دیده باز

کرده سلطان زاده با نام حسین       حال ، بشنو شرح فرجام حسین

از دیار سخت کوشان وطن         نسل خرم شاهی  عصر کهن

ازتبار مردم  یکتا پرست           آن مسلمان گشتگان بی شکست

کودکی در دوم تیر ،آن زمان       شد تولد باز کرده  دیدگان

آن محمد ، آن حسین سخت کوش     پیشتر از مدرسه پیک سروش

نور قرآن را به جانش بردمید     کودکانه راه زیبا برگزید

با هدایت درس خود آغاز کرد     دیدگان معرفت را باز کرد

رخت روحانی تنش پوشیده اند    مهر ایمان بر دلش تابیده اند

از ازل آموخت تدبیر درست      انتخاب ومصرف از روز نخست

آن سه اش چون بوده حد اعتدال    برگزیده راه در سوی کمال

عزم تحصیل در دبیرستان گرفت    با طبیعی رشته ، روح وجان گرفت

صحن ایرانشهر ، درس آغاز کرد      حق مسیر رشد اورا باز کرد

آزمون طب او در اصفهان        داده با توفیق ، در نصف جهان

گرچه آسان درطبابت شد قبول    لاجرم با مشکلاتش شد ملول

باز هم نومید ،  از مشکل نشد    نا امید از ناجی فاضل نشد

از گیاه آدور  خاک کویر         درس ها بگرفت ، تا شد سخت گیر

آن قدر پیکار با مشکل  نمود    تا مراد خویش را حاصل نمود

شرط دانشگاه طب اصفهان     بوده ضامن تا کند تحصیل در آن

آن غریبستان نموده پرس وجو   در دل بازار آن با گفتگو

بر مهاجر تاجر یزدی رسید     ضامنی جز او در آن وادی ندید

با توکل شد تفضل رهگشا       گشته سلطان زاده با طب آشنا

باقناعت ، با قنات و با قنوت     آشنا شد داده  سیقل بر وجود

سال سوم آمده از اصفهان      تا به دانشگاه تهران آن زمان

آشنا شد با قریب زنده یاد      کرده شاگردی آن نیکونهاد

از هزاروسیصدوچهل با قریب     دوستی و هم رهیش شد نصیب

عشق وایمان و فداکاری ازاو     روز و شب آموخته یاری از او

داده فرمان همایش تا قریب      همتی کردند یاران طبیب

کنگره کودک از روز نخست     کرده  سلطان زاده بنیانش درست

بعد سی و هشت  ،  سال آن کارزار   یاد شیرینش بمانده یادگار

این اهورایی پرست  کارزار     شد طبیب قابل بیمار  زار

با تخصص،  کودکان را یار شد   فوق هم بگرفته وغمخوار شد 

در پی تکمیل طب کودکان    چند ماهی کرده آمریکا اوستاد

آن جا چه خوش اقبال شد در عفونت ، فوق در اطفال شد

در نقاط دور و محروم وطن      یار شد  ،  غمخوارشد ،  بر انجمن

شد طبیب بندر دیلم  به شور     کرده از دشواری راهش عبور

بانی درمانگه دیلم شده           زخم جان خلق را مرهم شده

باز سازی شد بنایش این زمان     سیزده فوق تخصص شد در آن

خادمی بر مردم دیلم کنند           یاد سلطان زاده بیش و کم کنند

خاطراتی از پدر دارد حسین      راز آن در و گهر دارد حسین

شد برادر آن زمان که لاعلاج    داشت بابا از خدا یک احتیاج

گفته ده سال عمر  من از من ستان     تا کنی بر عمر فرزندم عیان

حق اجابت کرده آن راز پدر       دیده بست و ده سال مانده پسر

بسکه سلطان زاده شد دانش پژوه    شد مشاهیر زمان بی گفتگو

یزدیان با نام این فرزانه شان      افتخار گوهر یک دانه شان 

چهره اش تندیس کردند  عاشقان   شد مشاهیر همیشه جاودان

بعد پنجاه سال کار این نگار     طب کودک را شده غمخوار و یار

شد خیابانی به نام پروفسور   نام سلطان زاده بر تر ز در

باتلاش وپشتکار وبا امید       تا به استادی تمام   خود رسید

گرشده   در طب کودک  پروفسور   با تواضع خوش درخشد همچو در

ای توسلطان زاده درد آشنا     ای کویری زاده ی بی  ادعا

راز خوشبختی توبانوی توست   در ره تاریک ، اوسوسوی توست

چون وجودت عطر زهرا می دهد     هرچه خواهی یار ، آن را می دهد

یک طبیب همچون رضا پرورده ای   چاره جو بر مبتلا پرورده ای

بس امیر هدای تو غوغا نمود   صد گره از اهل عمران وانمود

سازه گستر از تبار راستان     فخر ایران گشته و ایرانیان

ای عزیز پاک زاد و نیکنام    بس که خوبی جاودان مانی مدام

بس اثر از خویشتن بگذاشتی      چون نهال بی شماری کاشتی

ریشه چون آدور  ، داری در کویر    سبز می مانی تو ای روشن ضمیر

" دولت " نجواگر هر اهل درد      می سراید شرح حال چون تومرد

تاریخ 14 آذر 1395 تهران   : احمد دولتخواه

تقدیم به استاد فرزانه ، حکیم وفیلسوفی از دیار کویریزد

استاد محمد حسین سلطان زاده    با سپاس احمد دولتخواه

 

معرفی 12 نفر مفاخر برتر دبیرستان ایرانشهر

تندیس پروفسور سلطان زاده اهدایی موزه مشاهیر یزد

 

اهو که در وسظ خیابان به بچه هاش شیر میدهد و ماشین ها از دور به احترام مادر شیرده متوقف میکنند بسیار ارزنده است و درسی است برای همه مردم.

پروفسور سلطان زاده

 

ادیسون به خانه بازگشت یادداشتی به مادرش داد، گفت :
 

این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند، مادر در حالی که اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند:
 

"فرزند شما یک نابغه است و این مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید"
 


 

سالها گذشت مادرش درگذشت. روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه خانه خاطراتش را مرور میکرد برگه ای در میان شکاف دیوار او را کنجکاو کرد آن را در آورده و خواند، نوشته بود:کودک شما کودن است از فردا او را به مدرسه راه نمی دهیم. ادیسون ساعتها گریست و در خاطراتش نوشت:
 

"توماس ادیسون کودک کودنی بود که توسط یک مادر قهرمان نابغه شد."

 

 

 

🍀🌺شعر پیری🌺🍀

عجب دردیست این پیری
گهی از جان خود سیری
چنان شیری به زنجیری
گهی از غصه میمیری


گه از درد کمر نالی
گه از دیوار و دَر نالی
گهی از گوش کر نالی
گهی از دَردِ سَر نالی


زحرف آزرده میگردی
چو گل پژمرده میگردی
گهی افسرده میگردی
گهی دل مُرده میگردی


گهی زار و پریشانی
شبیهِ طفل میمانی
گهی یاد رفیقانی
چنان دانی که زندانی


گهی میترسی از مُردَن
به قبرستان تورا بُردن
گه از نوشیدن و خوردن
گهی با طعنه آزردن


به مانند دماسنجی
گهی بیست و گهی پَنجی
سخن را گه نمیسَنجی
گهی از حرف میرَنجی


کُنی یادِ جوانی را
غرورِ آنچنانی را
توانِ پهلوانی را
واینک ناتوانی را


در این دنیایِ دیوانه
حکیمی یا که فرزانه
نگهبانی تو بر خانه
برایِ اهلِ کاشانه


همه بر خویش درگیرند
سراغت را نمیگیرند
شغالانِ جوان شیرند
ولی شیران به زنجیرند


بدان یوسف اگر شیری
سنان و تیغ و شمشیری
سراسر علم و تدبیری
سرانجامش ولی پیری
________________________

خیلی زیبا وپرمعنا سروده‌است.درست زبان حال سالمندان است.

 

 

عمر ما همچو باد در گذر است
مصرف هر دقیقه اش هنر است
ذره‌ای کار مثبت و نیکو
بهتر از صدهزار سیم و زر است
روز آخر ز فعل ما پرسند
کار نیکت جواهر و گهر است
هر چه دارم در این سرا ماند
جای دیگر ، تجارت دگر است
هر عمل کرده‌ام ببینم من
فعل نیکو برای من سپر است
نه بدردم پسر خورد نی زن
نه ز مادر کمک ، نه از پدر است
آنهمه شور و شوکت دنیا
در سرای دگر چه بی ثمر است
دست و پا ، اعتراف میدارند
نه سئوالی از این زبان سر است
بایدم پر زدن بسوی کمال
علم و ایمان مثال بال و پر است
بایدم تکیه ، بر خدا باشد
آنچه آید ز سوی او خبر است
هرچه گفت این سعید با خود گفت
چونکه او شاخه‌ای بدون بر است

 

________________________

کتابی درباره امید

از گابریل گارسیا می پرسند:

اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای درباره امید بنویسی، چه می نویسی؟

گفت: ۹۹ صفحه رو خالی میذارم. صفحه آخر، سطر آخر می نویسم:
"یادت باشه دنیا گرده، هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی
شاید در نقطه شروع باشی." زندگی ساختنی است؛ نه ماندنی... بمان برای "ساختن"؛ نساز برای«ماندن».

منتطر نباش کسی برایت گل بیاورد! خاک را زیر و روکن... بذر را بکار، از آن مراقبت کن، گل خواهد داد....

وقتیکه راه نمی روی!
یا نمی دَوی!
زمین هم نمی خوری!!!

و این "زمین نخوردن" ...
محصول سُکون است!
نه مَهارت! ...

وقتیکه تصمیمی نمی گیری!
و کاری نمی کنی!
پس اشتباه هم نمی کنی!!!

و این " اشتباه نکردن" ...
محصول اِنفعال است!
نه انتخاب! ...

خوب بودن ...
به این معنی نیست که ...
درهای تجربه را برخود ببندی!
و فقط پرهیز کنی،
خوب بودن ...
در انتخابهای ماست ...
که معنا پیدا می کند ...
و شکل می گیرد ...

چه جالب...
ناز را می کشیم؛
آه را می کشیم؛
انتظار را می کشیم؛
فریاد را می کشیم؛
درد را می کشیم؛
ولی بعد از این همه سال آنقدر نقاش خوبی نشده ایم که بتوانیم دست بکشیم!
"از هر آنچه آزارمان میدهد"

ديروز قصد داشتم دست اتفاق را بگيرم تا نيفتد! اما امروز فهميدم که اتفاق خواهد افتاد،
اين ما هستيم که نبايد با او بيفتيم ...

________________________

چرک خشک کن - انتی بیوتیک


ببینید ترجمه يك واژه چقدر در سبک زندگی جامعه تاثیرگذار است.
👇👇👇
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﯽ ﺍﻡ ﺑﻪ ﻣﻄﺐ ﺁﻣﺪ، ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩ،ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﻌﺎﯾﻨﻪ، ﺗﻮﺿﯿﺤﺎﺕ ﻻﺯﻡ ﺭﺍ ﺍﺭﺍﺋﻪ ﺩﺍﺩﻡ. ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻧﺴﺨﻪ ﺭﺍﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﭼﺮﮎ ﺧﺸﮏ کن ﻫﻢ ﻻﺯﻡ ﺩﺍﺭﻡ؟
ﺧﻮﺩﮐﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮﭼﻪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ؛ ﺁﺭﻧﺠﻢ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻩ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ، ﺑﻪ ﺍﻭ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ؛ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﮐﺠﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩﻡ :ﺧﻨﺪﻩ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﻢ، ﺍﮔﺮ میﺧﻨﺪﻡ ﺍﺯ ﺑﯽ ﻋﺎﺭﯼ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ....
ﺗﻌﺠﺐ ﺍﻭ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻗﻀﯿﻪ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﺗﺮ ﺷﺪ...ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺗﮑﯿﻪ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺍﻭ ﭼﺮﺧﯿﺪﻡ. ﮔﻔﺘﻢ : ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺗﻔﺎﻭﺕﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺟﻬﺎﻥ ﺳﻮﻣﯽ ﻫﺎ ﺑﺎ ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﭘﯿﺸﺮﻓﺘﻪ ﺩﺭ ﻣﻌﻨﯽ *ﭼﺮﮎ ﺧﺸﮏ
ﮐﻦ* ﻭ ﺁﻧﺘﯽ ﺑﯿﻮﺗﯿﮏ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﻭ ﻣﺎ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺍﺯﮐﻨﺎﺭ ﺁﻥ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ .
ﺩﺭ ﺍﻭﺍیل ﻭﺭﻭﺩ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ، ﺑﻪ ﭼﺮﮎ ﺧﺸﮏ ﮐﻦ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭﺍﮐﻨﻮﻥ ﺣﺘﯽ ﺷﻤﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻣﺴﻠﻂ ﻫﺴﺘﯿﺪ، ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺗﺮﺟﻤﻪﯼ ﺁﻧﺘﯽ ﺑﯿﻮﺗﯿﮏ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﯾﺪ.
ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺁﻧﺘﯽ ﺑﯿﻮﺗﯿﮏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﺭﻭﺍﻥ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﮐﻨﯿﺪ.
ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ : ﺁﻧﺘﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺿﺪ . ﺑﯿﻮ ﯾﻌﻨﯽ !......؟

ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﺶ ﺩﻭﻃﺮﻑ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺳﻔﺖ ﺗﺮ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﯾﻌﻨﯽ " ﺿﺪ ﺣﯿﺎﺕ "؟
ﮔﻔﺘﻢ : ﺍﯾﻦ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﮐﻠﻤﻪ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ. ﺗﺮﺟﻤﻪ ﯼ ﺭﻭﺍﻥ ﺁﻥ ﭼﻪﻣﯽ ﺷﻮﺩ؟
ﻓﻮﺭﯼ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﮐُﺸﻨﺪﻩ !!
ﮔﻔﺘﻢ : ﺣﺎﻻ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩ.
ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺑﯿﻦ ﭼﺮﮎ ﺧﺸﮏ ﮐﻦ ﺗﺎ ﮐﺸﻨﺪﻩ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﻫﻤﯿﻨﻘﺪﺭ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺑﯿﻦ ﻣﺎ ﻭﺁﻧﻬﺎﺳﺖ .ﻣﺎﻫﯿﺖ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺭﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭ ﺁﻧﺠﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺳﺖ. ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺁﻧﺘﯽﺑﯿﻮﺗﯿﮏ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﮐﺸﻨﺪﻩ ﻧﺎﻡ ﻧﻬﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺎﺭ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺁﻥ ﻧﺎﻡ ﻣﻮﺟﺐ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ :
١ - ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻫﺮﮔﺰ ﺟﺮﺍﺕ ﻧﮑﻨﺪ ﻣﺴﺘﻘﯿﻤﺎ ﺑﻪ ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﯾﺎ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺑﺨﺮﺩ .
٢ - ﭘﺰﺷﮏ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪﻫﺪ ﺑﯽ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ ، ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ ﻭ ﺩﻟﯿﻞ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻫﺮﮔﺰ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ " ﭼﺮﮎ ﺧﺸﮏ ﮐﻦ " ﺍﺳﺖ .
ﺗﻠﻘﯽ ﻣﺼﺮﻑ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ :
ﺳﻮﺩ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺭﻭ، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺿﺮﺭ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ . ﺯﯾﺮﺍ ﺍﮔﺮ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺩﺭﺻﺪﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﻋﻔﻮﻧﯽ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎﺷﺪ، ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺭﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ﻭ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﺪﺍﺭﺩ.
ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺵ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﺑﺪﺟﻮﺭﯼ ﻋﺼﺒﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﺒﺖ ﻫﺎ ﻣﻮﺟﺐﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﺪ .
ﻣﺪﺗﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﯿﺎﯾﺪ.ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻡ، ﺟﺎﻟﺐ ﺍﺳﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮﯾﻦ ﺁﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺼﺮﻑ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﯽ ﮔﻨﺎﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻨﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻨﺪ .

ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺪﻭ ﻭﺭﻭﺩ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺭﻭ ﮐﻪ ﺳﺎﺯﻧﺪﮔﺎﻥ ﺁﻥ، ﻧﺎﻡ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺁﻧﺘﯽ ﺑﯿﻮﺗﯿﮏ ﻧﻬﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﭼﺮﮎ ﺧﺸﮏ ﮐﻦ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
ﺍﯾﻦ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﻫﻢ ﺗﺴﻠﻂ ﺩﺍﺭﺩ، ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﺪ، ﺗﺎ ﭼﻪ ﺭﺳﺪ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﭼﯿﺰﯼﻧﺪﺍﻧﻨﺪ .
ﻣﺼﺮﻑ ﺑﯽ ﺭﻭﯾﻪ ﻭ ﺑﯽ ﻣﻮﺭﺩ ﺁﻧﺘﯽ ﺑﯿﻮﺗﯿﮏ، ﻋﻮﺍﺭﺽ ﻓﺮﺩﯼ ﻭ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽﺧﺎﺹ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ .
ﻋﻮﺍﺭﺽ ﻓﺮﺩﯼ :
١ - ﺩﺭ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﺭﻭﺩﻩ ﯼ ﺑﺰﺭﮒ، ﺣﺎﻭﯼ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻣﯿﮑﺮﻭﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﯿﮑﺮﻭﺏ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻓﻠﻮﺭ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺭﻭﺩﻩ، ﺩﻭ ﻧﻘﺶ ﺍﺳﺎﺳﯽﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺪﻥ ﺍﯾﻔﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ :
ﺍﻟﻒ. ﻋﺎﻣﻞ ﻣﻬﻢ ﺩﺭ ﻫﻀﻢ ﻭ ﺟﺬﺏ ﻣﻮﺍﺩ ﻏﺬﺍﯾﯽ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ .
ﺏ. ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻥ ﺩﺭ ﺭﻭﺩﻩ، ﺍﺟﺎﺯﻩ ﯼ ﻭﺭﻭﺩ ﻭ ﺭﺷﺪ ﻋﻮﺍﻣﻞ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺯﺍ ﺭﺍﻧﻤﯽ ﺩﻫﺪ .
ﻭ ﻣﺼﺮﻑ ﺁﻧﺘﯽ ﺑﯿﻮﺗﯿﮏ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻭ ﭼﻪ ﻧﺎﺑﺠﺎ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﻮﻗﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﺯﺑﯿﻦ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ.
٢ - ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻓﺮﺩﯼ :
ﻣﺼﺮﻑ ﺑﯽ ﺭﻭﯾﻪ ﯼ ﺁﻧﺘﯽ ﺑﯿﻮﺗﯿﮏ ﻣﻮﺟﺐ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻣﯿﮑﺮﻭﺏ ﻫﺎ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺁﻥ، ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻘﺎﻭﻡ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻣﺼﺮﻑ ﺁﻥ ﺿﺮﻭﺭﯼ ﺑﺎﺷﺪ،ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺛﺮﯼ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻓﺮﺩ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺁﻧﺘﯽ ﺑﯿﻮﺗﯿﮑﯽ ﺑﺎ
ﻃﯿﻒ ﻭﺳﯿﻊ ﺗﺮ ﻭ ﻋﻮﺍﺭﺽ ﺟﺎﻧﺒﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﻮﺩ .
٣ - ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﺼﺮﻑ ﺑﯽ ﻣﻮﺭﺩ ﯾﺎ ﺑﺎ ﻣﻮﺭﺩ ﺁﻧﺘﯽ ﺑﯿﻮﺗﯿﮏ ﺗﺎ ﺳﻪﻫﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺼﺮﻑ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺁﻥ، ﻣﯿﮑﺮﻭﺏ ﻫﺎﯼ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﻭﺩﻩ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ، ﺑﺪﯾﻬﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ، ﻋﻤﻞ ﻫﻀﻢ ﻭ ﺟﺬﺏ ﻣﺨﺘﻞﻣﯽ ﺷﻮﺩ.
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺷﺮﮐﺖ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﺭﻭﺳﺎﺯﯼ ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﺍﺧﯿﺮ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﮐﭙﺴﻮﻝ ﻫﺎﯼ ﭘﺮﻭﺑﯿﻮﺗﯿﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
ﺍﯾﻦ ﮐﭙﺴﻮﻝ ﻫﺎ ﺣﺎﻭﯼ ﻣﯿﮑﺮﻭﺏ ﻫﺎﯼ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺑﺪﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﯾﺨﭽﺎﻝ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﺷﻮﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺩﻟﯿﻞ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺁﻧﺘﯽ ﺑﯿﻮﺗﯿﮏ ﺷﺪ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ، ﺍﻗﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﻣﺼﺮﻑ ﭘﺮﻭﺑﯿﻮﺗﯿﮏ ﺑﮑﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﻫﺮﭼﻪ ﺳﺮﯾﻊ ﺗﺮ، ﻓﻠﻮﺭ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺭﻭﺩﻩ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﺷﻮﺩ ﻭﺍﺯ ﻋﻮﺍﺭﺽ ﻣﺼﺮﻑ ﺁﻧﺘﯽ ﺑﯿﻮﺗﯿﮏ ﺗﺎ ﺣﺪ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﮐﺎﺳﺘﻪ ﺷﻮﺩ .

ﻋﻮﺍﺭﺽ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ :

ﻣﺼﺮﻑ ﺑﯽ ﺭﻭﯾﻪ ﯼ ﺁﻧﺘﯽ ﺑﯿﻮﺗﯿﮏ ﻣﻮﺟﺐ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﺩﺭ ﻣﯿﮑﺮﻭﺏ ﻫﺎﯼ ﻣﻀﺮ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺷﺮﮐﺖ ﻫﺎ ﻭﻧﻬﺎﺩﻫﺎﯼ ﭘﮋﻭﻫﺸﯽ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﺁﻧﺘﯽ ﺑﯿﻮﺗﯿﮏ ﺑﺎﻃﯿﻒ ﻭﺳﯿﻊ ﺗﺮ ﻭ ﺩﺭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻋﻮﺍﺭﺽ ﺟﺎﻧﺒﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ، ﺩﺭ ﺿﻤﻦ ﻗﯿﻤﺖ ﺁﻧﺘﯽ ﺑﯿﻮﺗﯿﮏ ﺟﺪﯾﺪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮔﺮﺍﻥﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻧﺘﯽ ﺑﯿﻮﺗﯿﮏ ﻫﺎﯼ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺍﺳﺖ.

 

________________________

 

فرانکلین پیرس رئیس‌ جمهور آمریکا در سال ۱۸۵۴

 با ارسال نامه‌ای برای رئیس قبیله سرخ پوستان سیاتل خواستار خرید زمین‌های سرخ‌پوستان شده بود. رئیس قبیله پاسخی به ‌این نامه داد که حاوی نکات بدیعی از شیوه نگاه انسان به جهان است.
■به رئیسِ بزرگ در واشنگتن. چگونه می‌توان آسمان و گرمای زمین را فروخت؟ وقتی ما مالکِ طراوت هوا و تلألوی آب نیستیم، چگونه می‌توانیم آنها را به شما بفروشیم؟!

□تمام این سرزمین برای مردم من مقدس است، برگ‌های سوزنی و رخشان کاج‌ها، سواحل ماسه‌ای، مه میانِ جنگل‌ها، حشرات زیبا و پرهیاهو، آری؛ این همه در خاطره و تجربه مردم من مقدس‌اند.

●عصاره‌ای که در درختان جاری است، خاطرات مرد سرخ‌پوست را با خود به همراه دارد. زمین ما در ما وجود دارد، ما بخشی از زمین و زمین پاره‌ای از وجود ماست. گل‌های عطرآگین خواهران ما هستند. گوزن‌ها، اسب‌ها و عقاب‌های بزرگ، برادران ما هستند.

○قله‌های سنگی، نمِ چمن‌زارها، گرمای تن‌اسبان و انسان‌ها همه به یک خانواده تعلق دارند. این آب رخشنده که بر نهرها می‌گذرد و این رودخانه‌ها تنها آب نیستند، خون نیاکان ما هستند که جاری‌اند.

■اگر ما این سرزمین را به شما بفروشیم، باید به یاد داشته باشید که‌اینجا برای ما مقدس است و این تصاویر شبح‌گونه که در آب زلال در گذرند، حکایت‌گر رویدادها و خاطراتی هستند که بر زندگی مردم ما رفته است. نجوای آب، صدای پدر پدر من است.

□رودخانه‌ها برادران ما هستند، آنها عطش ما را فرو می‌نشانند، قایق‌های ما را می‌رانند و کودکان ما را غذا می‌دهند. اگر سرزمین خود را به شما بفروشیم، باید به یاد داشته باشید و به فرزندان خود هم بیاموزید که ‌این رودها برادران ما و برادران شما هستند و از آن پس، شما باید آن مهربانی و عطوفتی را که در حق هر برادری روا می‌دارند، درباره این رود‌ها روا بدارید.

●در شهرهای سفید پوستان، مکانی آرام و بی‌دغدغه وجود ندارد. جایی نیست که بتوان نوای ملایم تماس برگ‌های بهاری و ترنم بال حشره را شنید. شاید این گفته‌ها از آن جهت است که ما مردمی ‌وحشی و بدوی هستیم! اما وقتی که انسان نمی‌تواند آوای تنها مرغ شب و نجوای غوک‌های آبگیر را در سکوت شب بشنود، دیگر از زندگی برای او چه می‌ماند؟

○سرخ‌پوستان نوای ملایم باد را آن گاه که رقصان بر سطح آبگیر می‌گذرد و بوی خوش باد را آن گاه که با بارانِ نیم روز عطرآگین می‌شود و بویِ خوش برگ‌های سوزنی کاج را دوست‌تر می‌دارند. هوا برای سرخ‌پوست گران‌بها و ارزشمند است زیرا همه چیز از آن تنفس می‌کند.

■اگر ما سرزمین خود را به شما بفروشیم، باید به یاد داشته باشید که هوا برای ما زندگی بخش و ارجمند است و روح و نشاط زندگی را در تمام هستی می‌دمد. بادی که امکان تنفس را به پدربزرگ من بخشید، آخرین آه بدرود زندگی را از او ستاند.

□اگر ما سرزمین خود را به شما بفروشیم، شما باید با حیوانات این سرزمین، مثل برادران خود رفتار کنید. آری، وحشی و بدوی هستیم و نمی‌توانیم قتل عام هزاران بوفالو را درک کنیم!

●شما باید به فرزندان خود بیاموزید که زمینِ زیر پای آنان، خاکستر پدر بزرگ آنان است، پس باید به سرزمین خود احترام و تکریم کنند و به فرزندان خود بگویند که زمین مادر آنهاست. هر آنچه برای زمین اتفاق بیفتد، برای فرزندان زمین هم اتفاق خواهد افتاد. اگر انسان به زمین تف کند، به خود تف کرده است. نباید فراموش کرد که انسان تار زندگی را نمی‌زند بلکه خود نیز تنها رشته‌ای از تارهای زندگی است.

 

________________________
 

باهم باشیم ‌ و کنار هم

 

 

________________________
 

باکتری‌های مقاوم به آنتی‌بیوتیک صدها هزار نفر را کشته‌اند

🔺م
جله لانست روز پنجشنبه با انتشار نتایج یک پژوهش اعلام کرد که در سال ۲۰۱۹، بیش از یک میلیون و ۲۰۰ هزار نفر در جهان بر اثر ابتلا به عفونت‌های ناشی از باکتری‌های مقاوم به آنتی‌بیوک‌ها جان خود را از دست داده‌اند. این رقم بیش از شمار مجموع قربانیان ایدز و مالاریا در همین سال است.
🔺براساس نتایج این پژوهش علاوه بر مرگ مستقیم یک میلیون و ۲۷۰ هزار نفر در سراسر جهان در پی‌ عفونت‌های ناشی از باکتری‌های مقاوم به آنتی‌بیوتیک‌ها، ۴ میلیون و نهصد پنجاه هزار مورد مرگ و میر غیرمستقیم هم در سال ۲۰۱۹ به‌علت همین گونه بیماری در جهان ثبت شده است.

🚨مرکز بهداشت و سلامت کشور

 

______________________

 

 

ﺩﺭ ﺣﺪﻭﺩ ١٩٥٠ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ، ﺭﻭﻡ ﺑﻪ ﺍﻭﺭﺷﻠﻴﻢ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﺮﺩ، ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﻭﻳﺮﺍﻥ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺮﺩﮔﻰ ﮔﺮﻓﺖ .
ﺣﺪﻭﺩ ٤٥ ﺗﺎ ٦٠ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺮﺩﮔﺎﻥ، ﺑﺮﺍﻯ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺑﻪ ﻛﺎﺭﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ .
ﺑﺨﺶ ﺑﺰﺭﮔﻰ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺮﺩﮔﺎﻥ ﺩﺭ ﺣﻴﻦ ﻛﺎﺭ ﻛﺸﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ .
ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺍﻓﺘﺘﺎﺣﻴﻪ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺑﺎ ﻛﺸﺘﺎﺭ ٩ ﻫﺰﺍﺭ ﺣﻴﻮﺍﻥ ﻏﻴﺮﺍﻫﻠﻰ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﺷﺪ .
ﺩﺭ ﻛﻮﻟﺴﻴﻮﻡ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻃﺒﻘﻪ ﭘﻨﺠﻢ ﺑﻮﺩ، ﻛﻪ ﺩﻳد بسیار ﺑﺪﻯ ﺑﻪ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﺩﺍﺷﺖ .
ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺯﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻧﺎﺍﻣﻦ ﻭ ﺧﻄﺮﻧﺎﻙ بوﺩ، ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﺳﻜﻮﻫﺎﻯ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎ ﻃﻨﺎﺏ ﻫﺎﻳﻰ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻣﻴﺸﺪ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﻯ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﻴﺸﺪﻧﺪ
ﻭ ﺯﻧﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ٥٠ ﻣﺘﺮﻯ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺳﻘﻮﻃﻰ ﻣﺮﮔﺒﺎﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ . ﺍﻣﺎ ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺍﻣﻦ ﺑﻮﺩ . ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺳﻜﻮﻫﺎﻯ ﺳﻨﮕﻰ ﻣﻰ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ .

ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ، ﻣﺤﻞ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭﻯ ﺟﺸﻨﻬﺎﻯ ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻡ ﺑﻮﺩ .
ﺩﺭ ﻃﻰ ﺍﻳﻦ ﺟﺸﻨﻬﺎ، ﻛﻪ ﻫﺮباﺭ ١٠٠ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺩﺭﺍﺯﺍ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ، ﺣﻴﻮﺍﻧﺎﺕ ﺩﺭﻧﺪﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺑﺮﺩﮔﺎﻥ ﻭ ﮔﻼﺩﻳﺎﺗﻮﺭﻫﺎ ﻣﻰ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﻳﺎ ﮔﻼﺩﻳﻮﺗﻮﺭﻫﺎ، ﻛﻪ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻣﻴﺪ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﻰ ﺑﻪ ٢٢ ﺳﺎﻟﮕﻰ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪ، ﺭﺍ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻪ ﻛﺸﺘﻦ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ .
ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻡ ﻧﻴﺰ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻳﻦ ﻛﺸﺘﺎﺭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺬﺕ ﻣﻴﺒﺮﺩﻧﺪ .
ﺩﺭ ﻃﻰ ﻫﺮ ﺩﻭﺭﻩ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺟﺸﻦ ﻫﺎ ﺣﺪﻭﺩ ٥ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ ﮔﻼﺩﻳﻮﺗﻮﺭ ﺑﻪ ﻗﺘﻞ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪﻧﺪ .
ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﺟﺸﻦ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ، ﻣﺤﻜﻮﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﻯ ﺣﻴﻮﺍﻧﺎﺕ ﺩﺭﻧﺪﻩ ﻣﻰ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺷﻮﻧﺪ .
ﺍﻣﭙﺮﺍﺗﻮﺭ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻡ ﻧﻴﺰ ﺷﺎﻫﺪ ﺯﻧﺪﻩ ﺯﻧﺪﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﺍﻳﻦ ﺁﺩﻣﻴﺎﻥِ تیره ﺑﺨﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﺩﺭ ﻛﻞ،
ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﻳﻚ ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﻧﻔﺮ، ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ٥٠٠ ﺗﺎ ٧٠٠ ﻫﺰﺍﺭ ﮔﻼﺩﻳﺎﺗﻮﺭ، ﺩﺭ ﺻﺤﻦ ﻛﻠﻮﺳﻴﻮﻡ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻭﺣﺸﻴﺎﻧﻪ ﺍﻯ ﻛﺸﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ .
ﺍﻳﻦ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﭼﻬﺎﺭ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺘﺮ ﻣﺮﺑﻌﻰ، ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﻗﺘﻠﮕﺎﻩ ﺗﺎﺭﻳﺦ ﺑﺸﺮﻳﺖ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

ﺍﻣﺮﻭﺯﻩ، ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﻣﺤﺒﻮﺑﺘﺮﻳﻦ ﺑﻨﺎﻯ ﺍﻳﺘﺎﻟﻴﺎ، ﻧﻤﺎﺩ ﺷﻬﺮ ﺭﻡ ﻭ ﺗﻤﺪﻥ ﺭﻭﻣﻰ ﺍﺳﺖ .
ﻫﻤﻪ ﺭوﻣﻴﺎﻥ،ایتاﻟﻴﺎﻳﻴﻬﺎ ﻭ ﺣﺘﻰ ﺍﺭﻭﭘﺎﻳﻴﻬﺎ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﻤﺪﻥ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ . !
ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ٢٠٠٧، ﺩﺭ ﻃﻰ ﻳﻚ ﻧﻈﺮﺳﻨﺠﻰ ﺑﺎ ﺷﺮﻛﺖ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﻳﻜﺼﺪ ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﻧﻔﺮ، ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺟﺰﻭ ٧ ﺍﺛﺮ ﺑﺮﺗﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺮﮔﺰﻳﺪﻩ ﺷﺪ .!!!
ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ٢٠١١، ﻣﺒﻠﻎ ٢٥ ﻣﻴﻠﻴﻮﻥ ﻳﻮﺭﻭ، ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﻯ ﺗﻤﻴﺰ ﻛﺮﺩﻥ ﺩﻳﻮﺍﺭﻫﺎﻯ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﻭ ﭼﻨﺪ ﻛﺎﺭ
ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺟﺰﻳﻰ ﺩﻳﮕﺮ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﻥ، ﻫﺰﻳﻨﻪ ﺷﺪ .
ﻳﻚ ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ ﻗﺪﻳﻤﻰ ﺍﻳﺘﺎﻟﻴﺎﻳﻰ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ :

" تازﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ، ﺭﻡ ﻧﻴﺰ ﺍﺳﺘﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ".

ﺣﺪﻭﺩ ٦٠٠ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ، ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﺭﺍ ﺳﺎﺧﺘﻨﺪ .
-ﺍﺛﺮﻯ ﭘﺮﺷﻜﻮﻩ ﺑﺎ ﺯﻳﺮﺑﻨﺎﻯ ١٧٥ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺘﺮ - ٨ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻛﻞ ﺯﻳﺮﺑﻨﺎﻯ ﻛﻮﻟﻮﺳﻴﻮﻡ .
ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﺳﻨﺪﻫﺎﻯ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﻧﻜﺎﺭ - ﺧﺸﺖ ﻫﺎﻯ ﭘﺨﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ
-ﺩﺭ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﻫﻴﭻ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﻯ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻛﺎﺭﮔﺮﺍﻥ، ﻣﻬﻨﺪﺳﺎﻥ ﻭ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪﺍﻥ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﺩﺭ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺷﺮﺍﻳﻂِ ﻛﺎﺭﻯِ ﻣﻤﻜﻦ ﺍﻳﻦ ﺍﺛﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺸﺮﻯ ﺭﺍ ﺁﻓﺮﻳﺪﻧﺪ .

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﺎﻥ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﺩﺭ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﺟﺸﻨﻬﺎﻯ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻧﻮﺭﻭﺯﻭﻣﻬﺮﮔﺎﻥ،
ﻛﻪ ﺭﻳﺸﻪ ﺩﺭ ﺁﺷﺘﻰ، ﻣﻬﺮ، ﻃﺒﻴﻌﺖ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺍﻧﺴﺎﻧﻰ ﺩﺍﺭﺩ، ﺭﺍ ﺑﺮﭘﺎ ﻣﻴﺪﺍﺷﺘﻨﺪ .
ﻫﻤﻪ ﻧﮕﺎﺭﻩ ﻫﺎﻯ ﺣﻚ ﺷﺪﻩ ﺑﺮ ﺩﻳﻮﺍﺭﻫﺎ ﻭ ﺳﻨﮕﻬﺎﻯ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﻧﺸﺎﻧﮕﺮ ﺟﺸﻨﻬﺎ، ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻣﻴﺘﻮﻟﻮﮊﻯ ﺯﻳﺒﺎﻯ ﺍﻳﺮﺍﻧﻰاست.

درتصاویرحکاکی شده برسنگ نبشته های تخت جمشید ،
هیچکس خشمگین وعصبانی نیست،
هیچکس سوار بر اسب نیست،
هیچکس رادرحال تعظیم نمی بینید،
هیچ زمان برده داری در ایران نبوده،
درمیان این همه پیکر تراشیده شده، حتی یک نقش،تصویر وچهره ی برهنه وجود ندارد.
ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﻴﺪ ﻣﺮﻛﺰ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﻗﺪﺭﺕ ﺟﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﺧﻰ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ، ﺑﻪ ﻭﻳﮋﻩ واپسگرایان ﻭ ﺑﺮﺧﻰ ﻣﺪﻋﻴﺎﻥ ﺭﻭﺷﻨﻔﻜﺮﻯ، ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺍﺛﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﻫﻨﺮﻯ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻏﻴﺮﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﻭ ﻧﺎﺑﺨﺮﺩﺍﻧﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺩﺭ ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﯿﺪ ۳۲ ﻫﺰﺍﺭ ﻟﻮﺡ ﮔﻠﯽ ﺑﺪﺳﺖ آﻣﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻥ ﺷﺮﺡ ﻭﻗﺎﯾﻊ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺮﺍﺣﻞ ﺳﺎﺧﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﻨﺎﯼ ﺑﺎﺷﮑﻮﻩ ﺑﯿﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺰﺋﯿﺎﺕ ﻣﺜل ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﻥ و ﻣﻬﻨﺪﺳﺎﻥ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺑﻪ ﻧﻮﻉ ﺗﺨﺼﺼﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭند ﭼﻪ ﻣﯿﺰﺍﻥ ﺣﻘﻮﻕ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ،
ﮐﺸﻮﺭﻫﺎﯼ ﺩﺍﻋﯿﻪ ﺩﺍﺭ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﺸﺮ ﺑﻪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﻔﺘﺨﺮﻥ ﻭ ﻣﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻟﻌﻦ ﻭ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻭ ﻧﻤﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﻇﻠﻢ ﻭ ﺳﺘﻢ ﺟﺒﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﺳﺘﻤﮕﺮﺍﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﯿﺪاﻧﯿﻢ.
ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﻫﯿﭻ ﻣﻠﺘﯽ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﻤﺮ ﺑﻪ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﻫﻮﯾﺖ ﻭ ﻣﻠﯿﺖ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺧﻮﺩ ﻧﺒﺴﺘﻪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﻳﻢ.
ﺩﺭ ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ کاسه ﺳﯿﺼﺪ ﺳﺎﻟﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﺭﺳﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﮔﻮﺵ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﮐﺮ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ
ﻭلی ﻣﺎ ﺗﭙﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺤﻮﻃﻪ ﻫﺎﯼ ۷۰۰۰ ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﻣﺪﻧﯿﺖ ﺩﻧﯿﺎ ﺩﺭ آﻥ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪﻩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﻮﺩﺭ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﻣﻲ کنیم !!

ﺗﻔﺎﻭﺕ
ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺍﺭﻭﭘﺎ!!!

ﺗﻔﺎﻭﺕ
( ﺗﺨﺖ ﺟﻤﺸﯿﺪ ‏) ﺑﺎ( ﮐﻮﻟﻮﺳﯿﻮﻡ)


"ایران زمانی شاهکار انسانیت بود"
لطفا برای روشنگری ایرانیان به اشتراک بگذارید .ماجرای کلوسیوم و تخت جمشید را هیچ تفکری نمی تواند پاک کند

______________________

 

 

🌷 فیلسوف یونانی دکتر پاپادروس در پایان کلاس درسش با این پرسش به سخنرانی خود خاتمه داد: آیا كسی سؤالی دارد؟ یکی از شاگردانش به نام "رابرت فولگام" نویسندۀ مشهور در بین حضار بود و پرسید: جناب آقای دكتر پاپادروس، معنی زندگی چیست؟ بعضی از دانش‌جویان خندیدند! اما پاپادروس، دانش‌جویان خود را به سکوت دعوت كرد.

🌷 سپس كیف بغلی خود را از جیبش درآورد، داخل آن را گشت و آینه‌ی گرد و كوچکی را بیرون آورد و گفت: موقعی كه بچه بودم جنگ بود، ما بسیار فقیر بودیم و در یک روستای دورافتاده زندگی می‌كردیم. روزی در كنار جاده چند تکه آینۀ شکسته، از لاشه یک موتورسیکلت آلمانی پیدا كردم. بزرگترین تکۀ آن را برداشتم و با ساییدن آن به سنگ، گِردش كردم. همین آینه‌ای كه حالا در دست من است و ملاحظه می‌كنید.

🌷 سپس به‌عنوان یک اسباب‌بازی شروع كردم به بازی با آن و بازتاباندنِ نور خورشید به هر سوراخ و سُنبه و دَرز و شکافِ كمد و صندوقخانه و تاریکترین جاهایی كه نور خورشید به آن‌ها نمی‌رسید. از اين‌كه با كمک این آینه می‌توانستم ظلمانی‌ترین نقاط در اجسام و مکان‌های مختلف را نورانی كنم، به‌ قدری شیفته و مجذوب شده بودم كه وصفش مشکل است.

🌷 در واقع، بازتاباندن نور به تاریکترین نقاط اطرافم ، بازی روزانۀ من شده بود . آینه را نگه داشتم و در دوران بعدیِ زندگی نیز هر وقت كه بیکار می‌شدم آن را از جیبم در می‌آوردم و به بازی همیشگی خود ادامه می‌دادم. بزرگ كه شدم دریافتم این كار یک بازی كودكانه نبود، بلکه استعاره‌ای بر كارهایی بود كه احتمال داشت بتوانم در زندگی خود انجام دهم.

🌷 بعدها دریافتم كه من، خود نور و یا منبع آن نیستم، بلکه نور و به عبارت دیگر، حقیقت، درک و دانش جایی دیگر است و تنها در صورتی تاریک‌ترین نقاط عالم را نورانی خواهد كرد كه من بازتابش دهم. من تکه‌ای از آینه‌ای هستم كه از طرح و شکل واقعی آن اطلاع چندان درستی ندارم. با وجود این، هرچه كه هستم، می‌توانم نور را به تاریکترین نقاط عالم، به سیاهترین نقاط ذهن انسان‌ها منعکس كنم و سبب تغییر بعضی چیزها در برخی از انسانها گردم . شاید دیگران نیز متوجه این كار شوند و همین كار را انجام دهند. به‌ طور دقیق این همان چیزی است كه من به دنبال آن هستم. این معنی زندگی من است.

🌷 دکتر بعد از پایان درس، آینه را به دقت دوباره در دست گرفت و به كمک ستونی از نور آفتاب كه از پنجره به داخل سالن می‌تابید، پرتویی از آن را به صورتم و به دست‌هایم كه روی صندلی به هم گره خورده بودند، تاباند و گفت:
- به جایی که تاریک و ظلمانی است، نور ببریم.
- به جایی که امید نیست، امید ببریم.
- به جایی که دروغ هست، راستی ببریم.
- به جایی که ظلم هست، عدالت ببریم.
- به جایی که کدورت هست، مهر ببریم.
- به جایی که جنگ هست، صلح ببریم.
- و .............

🌹 این معنای زندگی است .........

 

______________________

 

 

سلامی گرم بر سلطان ما باد
همیشه خواهمش فعال و دلشاد
چنین سلطان پر از مهر و وفا شد
پر از صدق و کمالات و صفا شد
به مهمانی مرا شرمنده سازد
ز گفتارش مرا پُر خنده سازد
خداوندا تو سلطان را نگهدار
بده او را ز نعمت جمله سرشار
سعید اینجا دعاگو شد به سلطان
فرستد هدیه‌‌ بهر او ز قران

 

جناب آقای دکتر سعید مجتهدزاده استاد دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی - فوق تخصص قلب کودکان ونوزادان ومفسر قرآن شعری در باره من گفته اند

______________________

 

 

سلطان قابوس پادشاه فقید عمان، زمانی که کشور هند سفیر جدید خودرا می‌خواست معرفی کند، دستور محرمانه داد که وقتی سفیر به عمان رسید اجازه ندهند از هواپیما پیاده شود وباید از او استقبالی مثل شاهان انجام شود و خودش هم به فرودگاه خواهد آمد. درحالیکه رسم سلطان عمان این نبود که به استقبال کسی برود.
هیچکس دلیل این دستور را نمی‌دانست.
زمانی که هواپیما رسید و فرش قرمز را گذاشتند سلطان قابوس خودش از پلکان هواپیما رفت بالا و سفیر هند را در بغل گرفت و دست اورا گرفته از هواپیما پیاده شدند طوری که سفیر هند نمی‌دانست چه بگوید.
اما دلیل این کار، فقط این بود که سفیر جدید هند معلم و استاد سلطان قابوس بوده، زمانی که سلطان جوان جهت تحصیل در هند زندگی می‌کرد.
سلطان با این عمل خود درس بزرگی به همه جهانیان داد:
مقام معلم از پادشاه هم بالاتر است!
قدردان استادان و معلم‌های عزیز باشیم.
 

______________________

 

 

❣️به نام خداوند جان آفرین❣️
🌤️آفتاب مهربانی، گرمابخش وجود پرمهرتان باد🌤️

معلمی از دانش آموزانش خواست تا عجایب هفتگانه جهان را بنویسند،
دانش آموزان شروع به نوشتن کردند.
معلم نوشته های آن ها را جمع آوری کرد، با آنکه همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند :
اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و ....

در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد ، معلم پرسید : این کاغذ سفید مال چه کسی است؟
یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد.
معلم پرسید : دخترم چرا چیزی ننوشتی؟
دخترک جواب داد :
عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم.
معلم گفت : بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم.
در این هنگام دخترک مکثی کرد و گفت : به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از :
لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن .

پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت . اکنون تازه همه به حقیقتی مهم آگاه شده بودند. آری، عجایب واقعی همین نعمت هایی هستند که ما آن ها را ساده و معمولی می انگاریم.

🌷🍃🌸🌿🌷🍃🌸🌿🌷🍃🌸
ارادتمند :
چهارشنبه، ۱۴۰۱/۰۶/۰۹

______________________

 

 

______________________

 

♦️اگر میتوانستم برای خودم انگشتری با نوشته ای بر روی آن سفارش دهم، احتمالا این عبارت را انتخاب میکردم: "هیچ چیز نمیگذرد."
- من معتقدم که هیچ چیز بدون این که اثری از خود به جای بگذارد، نمیگذرد، و هر قدم کوچکی که بر میداریم، بر حال و آینده ما بسیار اثر گذار است.

📚 زندگی من
✒️ آنتون چخوف

______________________

اشعار دولتخواه در مورد اخلاق پزشکی

______________________

 

⏺ آلودگی هوا؛ آلی که جنین می‌کشد

⏹ نتایج یک تحقیق جهانی حاکی از تاثیر آلودگی هوا بر مرگ یک میلیون جنین در سال است

◀️ آلودگی هوا موجب مرگ 7 میلیون انسان در سال می‌شود این گزارش سازمان جهانی بهداشت آنقدر تکرار شده است که هر مخاطب رسانه‌ای آن را می‌داند یا حداقل یکبار آن را شنیده است، اما خبر بدتری هم وجود دارد و آن هم مرده‌زایی یک میلیون نوزاد در اثر این دستکاری بشر در طبیعت است.

⏪ روز گذشته نتایج یک تحقیق جهانی در مورد اثرات آلودگی هوا بر سلامت افراد منتشر شد که حکایت از خبر هولناکی بود؛ «تولد یک میلیون جنین مرده در سال در اثر آلودگی هوا». براساس این پژوهش، تولد نزدیک به نیمی از جنین‌های مرده ناشی از قرار گرفتن مادران آنها در معرض ذرات کوچکتر از ۲.۵ میکرون معلق در هوا عنوان شده است که این ذرات عمدتا از سوزاندن سوخت‌های فسیلی به وجود می‌آیند.

______________________

______________________

______________________

______________________

 

🔴نام هاي قشنگ ایرانی که در کتاب شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی شاعر بزرگ پارسي آمده است.

(آخراش محشره عاااالیه)🤗

باغبانها به روي گلها شان،
نام هايي قشنگ بگذارند
نامي از جنس آفتاب وبهار،
نام خوش آب و رنگ بگذارند

تا شبت را سپيده گل بزند،
نام مهتاب و ژاله را بنويس
شور شهناز تا دلارام است،
نسترن را و لاله را بنويس

عشق هنگامه مي كند بر پا،
با نگار و نگين و ركسانا
با شادی و شراره و نوشين،
با پريسا و هستي ومينا!

با پريا و مهري و مينو،
مهرناز و مهستي و مهشيد
با دل افروز و نازنين و بهار،
باز نوش آفرين شود خورشيد!

مانده طرحي قشنگ در يادم،
روي دستان آب، نيلوفر
بيشتر از شكوفه بنويسيم،
از زري، از فرشته، از زيور

روشنك را به پرنيان بسپار،
تا به دريا به آرزو برسي
نام آزاده را رها بنويس،
تا به گلها به عطر و بو برسي

ارغوان و ستايش و مهناز،
شهرزاد و بهاره و مه…

 

______________________

 

______________________

 

📡📢
✍️ در زمان تدريس در دانشگاه پرينستون آمریکا ، دکتر حسابي تصميم مي گيرند سفره هفت سيني براي انيشتين و جمعي از بزرگترين دانشمندان دنيا از جمله "بور"، "فرمي"، "شوريندگر" و "ديراگ" و ديگر استادان دانشگاه بچينند و ايشان را براي سال نو دعوت کنند...

آقاي دکتر خودشان کارت هاي دعوت را طراحي مي کنند و حاشيه آن را با گل هاي نيلوفر که زير ستون هاي تخت جمشيد هست (لوتوس) تزئين مي کنند و منشا و مفهوم اين گل ها را هم توضيح مي دهند.
چون مي دانستند وقتي ريشه مشخص شود براي طرف مقابل دلدادگي ايجاد مي کند.

دکتر مي گفت:
"براي همه کارت دعوت فرستادم و چون مي دانستم انيشتين بدون ويالونش جايي نمي رود، تاکيد کردم که سازش را هم با خود بياورد.
همه سر وقت آمدند اما انيشتين 20 دقيقه ديرتر آمد و گفت:
چون خواهرم را خيلي دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ايرانيان را ببيند.
من فورا يک شمع به شمع هاي روشن اضافه کردم و براي انيشتين توضيح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضاي خانواده شمع روشن مي کنيم و اين شمع را هم براي خواهر شما اضافه کردم.

به هر حال بعد از يک سري صحبت هاي عمومي، انيشتين از من خواست که با دميدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم.

من در پاسخ او گفتم:
ايراني ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنايي را نگه داشته اند و از آن پاسداري کرده اند.

براي ما ايراني ها شمع نماد زندگيست و ما معتقديم که زندگي در دست خداست و تنها او مي تواند اين شعله را خاموش کند يا روشن نگه دارد."

آقاي دکتر مي خواست اتصال به اين تمدن را حفظ کند و مي گفت بعدها انيشتين به من گفت:
"وقتي برمي گشتيم به خواهرم گفتم حالا مي فهمم معني يک تمدن 10هزار ساله چيست.
ما براي کريسمس به جنگل مي رويم درخت قطع مي کنيم و بعد با گلهاي مصنوعي آن را زينت مي دهيم اما وقتي از جشن سال نو ايراني ها برمي گرديم همه درخت ها سبزند و در کنار خيابان گل و سبزه روييده است."

بالاخره آقاي دکتر جشن نوروز را با خواندن دعاي تحويل سال آغاز مي کنند و بعد اين دعا را برای مهمانان تحليل و تفسير مي کنند...

به گفته ايشان همه در آن جلسه از معاني اين دعا و معاني ارزشمندي که در تعاليم مذهبي ماست شگفت زده شده بودند.

بعد با شيريني هاي محلي از مهمانان پذيرايي مي کنند و کوک ويلون انيشتين را عوض مي کنند و يک آهنگ ايراني مي نوازند.

همه از اين آوا متعجب مي شوند و از آقاي دکتر توضيح مي خواهند.

ايشان پاسخ می دهند که موسيقي ايراني يک فلسفه، يک طرز تفکر و بيان اميد و آرزوست.
انيشتين از آقاي دکتر مي خواهند که قطعه ديگري بنوازند.

پس از پايان اين قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انيشتين که چشم هايش را بسته بود وقتی چشم هايش را باز کرد و گفت:
"دقيقا من هم همين را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سين را ببيند..."

آقاي دکتر تمام وسايل آزمايشگاه فيزيک را که نام آنها با "س" شروع مي شد توي سفره چيده بود و يک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرينستون گرفته بود.

بعد توضيح مي دهد که اين در واقع هفت چين يعني 7 انتخاب بوده است.

تنها سبزه با "س" شروع مي شود به نشانه ي رويش...

ماهي با "م" به نشانه جنبش،

آينه با "آ" به نشانه يکرنگي،

شمع با "ش" به نشانه فروغ زندگي و هستی جهان ...

همه متعجب مي شوند و انيشتين مي گويد :
آداب و سنن شما چه چيزهايي را از انسانیت و دوستي، احترام و حقوق بشر و حفظ محيط زيست به شما ياد مي دهد.

آن هم در زماني که دنيا هنوز اين حرف ها را نمي زد و نخبگاني مثل انيشتين، بور، فرمي و ديراک اين مفاهيم عميق را درک مي کردند.

يک کاسه آب هم روي ميز گذاشته بودند و يک نارنج داخل آب قرار داده بودند.

آقاي دکتر براي مهمانان توضيح مي دهند که فلسفه ی اين کاسه 10هزارسال قدمت دارد.

آب نشانه فضاست و
نارنج نشانه کره زمين است و اين بيانگر تعليق کره زمين در فضاست.

انيشتين رنگش مي پرد عقب عقب مي رود و روي صندلي مي افتد و حالش بد مي شود.

از او مي پرسند که چه اتفاقي افتاده؟
مي گويد:
"ما در مملکت خودمان 200 سال پيش دانشمندي داشتيم که وقتي اين حرف را زد کليسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10 هزار سال پيش اين مطلب را به زيبايي به فرزندانتان آموزش مي دهيد . علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

خيلي جالب است که آدم به بهانه ي نوروز يا هر بهانه خوب ديگر، فرهنگ و اعتبار ملي خودش را به جهانيان معرفي کند.

برگرفته از کتاب :
خاطرات دکتر محمود حسابی بنام استاد عشق
که توسط فرزندش ایرج حسابی چاپ و نشر گردیده، خواندن این کتاب را به همه عزیزان بخصوص فرزندان آنها پیشنهاد می کنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سپاسگزارم که تمامي اين متن را باز نشر مي کنيد
درود بر شما ،ایرانی وایران با بزرگترین تمدن فرهنگی و فلسفه زندگی کردن دارید
🙏🌹

______________________

درود به جناب آقای دکتر سید موید علویان مبتکر اطاق فکرگروه های آموزشی وپژوهشی نظام پزشکی ودرود جناب آقای دکتر رییس زاده ریا ست کل وجناب آقای دکتر امیرپاشا طباییان معاونت آموزشی وجناب آقای مهندس میثم فتحی وزحمات سرکار خانم داودی که برگزاری بزرگ‌ترین همایش های علمی پزشکی در آموزش وپژوهش و سبب ۶۰۰ امتیاز برای پزشکان گردیدند ، اهمیت والا وقدم بزرگی که در امر آموزش وپژوهش در سال ۱۴۰۱ برداشته شد بویژه در گروه آموزشی وپژوهشی کودکان وتمام فوق تخصصی ها گام برداشتند افتخار دیگری برای نظام پزشکی نظام پزشکی جمهوری اسلامی ایران قلم خورد تشکر از همه اساتید که در رشته های فوق تخصصی سخنرانی نمودند پروفسور محمد حسین سلطان زاده رییس اطاق فکر گروه آموزشی وپژوهشی کودکان ونوزادان نظام پزشک تهران بزرگ

______________________

📍بسیار بسیار خواندنی 👌👌👇👇


وصیتنامه عبرت آموز قمرالملوک وزیری - 1338

من مرده ام اما خاطره حیات هنری‌ام نمرده است. وقتی که تو، این درد دلهای مرا میخوانی، من زیر خروارها خاک سرد و سیاه خفته ام. دیگر از حنجره خشکم صوتی بر نمی‌خیزد و دنیایم تاریک و خاموش است اما روحم عظمتش را از دست نداده و هنرم را بنده زور و زر و خیانت نکردم. مطمئنم کسی بعد از مرگم، از من بدگویی نمیکند.

من هیچ ثروتی ندارم، اما دلهای یتیمانی را دارم که به خاطر مرگم از غم مالامال میشوند. چشمهایی را دارم که در فقدانم اشک می ریزند. همان‌ هایی که با پولم پرورش یافتند، شوهر کردند، داماد شدند و به جای اینکه جایشان در مراکز فساد و زندان باشد، انسانهای خوشبختی هستند. بعضیها میگفتند: ما باید هرچه بیشتر پول بگیریم تا قمر نشویم.

نمیدانند که کنسرتهایم با آن چنان استقبالی روبرو میشد که مردم از در و دیوارش بالا میرفتند و بلیط ها را به 10 برابر قیمت میخریدند. اما تمام آنچه را که میگرفتم به موسسات خیریه و دارالایتام می‌بخشیدم که برایم لذتی وصف نشدنی داشت.

شبی نزدیک خانه ام مردی را دیدم که به دیوار تکیه داده و چشمانش پر اشک است. گفتم مرا میشناسی ؟ اشکهایش را پنهان و گفت: کیست که تو را نشناسد. با زحمت و اصرار وادارش کردم درد دلش را بگوید.
گفت: زنم دوقلو زاییده، یکی مرده و حالا پس از خاکسپاری طفل، بخاطر بی پولی روی رفتن به خانه را ندارم. با سماجت راضی اش کردم تا مرا بخانه اش ببرد.

اطاقی نمناک که زیلوی پاره و رختخوابی پاره‌تر و نور شمعی که پت پت میکرد، تزیینات خانه اش بود. زن بی حال بود و طفل‌بیگناه سینه خشک مادرش را می‌مکید. دلم آنقدر به درد آمد که وصف‌نشدنی بود. پول دادم و مرد را راهی کردم چند پرس چلوکباب، تخم‌ مرغ، شیر، خرما و اقلام دیگر بخرد. طفل را تروخشک و قنداق پاره را عوض کردم و تمام 5000 تومان (100سال پیش) دستمزد آن شبم را لای قنداق طفل گذاشتم.

شبی دیگر که از کنسرت بخانه برمی‌گشتم تا درشکه چی لاله زار مرا بخانه ببرد. درشکه ‌چی مرا نشناخت و زبان شکوه از وضع ناگوارش کرد. گفت: فردا عروسی پسرم است، شرمنده رویش که نمی توانم جشن مفصلی برایش بگیرم.

فردایش با پرس و جوی فراوان بدون اینکه درشکه‌چی بویی ببرد، آدرس منزلش را یافتم و کلیه اقلام و امکانات را برایش فراهم و خانه اش را چراغانی کردم و در مجلس عروسی با افتخار خواندم‌، شوقی که آن لحظه درچهره مرد دیدم، بالاترین شادی و افتخار برایم بود و احساس عظمت کردم. انگار تمام فرشتگان و ارواح مقدس زیر گوشم زمزمه میکنند: قمر تو بهتری زن دنیایی.

ای بد خواهان بدانید که قمر با افتخار و بزرگی، باهنر زیست. امروز که زیر خروارها خاک خفته ام، نه دلی را شکسته ام و نه کسی از من کینه به دل دارد. میدانم دلهای عاشقان هنرم در غمم شکسته. ما رفتیم اما شما که این هنر ملی و فاخر را به مادیات می‌فروشید و آلوده میکنید و نقطه روشنی در زندگی ندارید، گناهتان نابخشودنی است.

(هفته نامه هامون - خرداد 76)

یاد و خاطره ی خواننده ی مردمی قمرالملوک وزیری جاودانه باد
 

______________________

 

نقل است دکتر مصطفی مصباح زاده، هنگامی که با دکترای حقوق با درجه ستوان سومی در ارتش خدمت می‌کرد.

خبردار ایستاده بودم.
سرلشگر شقاقی گفت تو حقوق خواندی؟

گفتم بله.

گفت دکتر در حقوق هستی؟

گفتم بله.

گفت اعلیحضرت دستور دادند یک کلاس عالی قضائی در دانشکده افسری جهت افسران ارشد و امرای ارتش گذاشته شود و ما فکر کردیم تو بروی در این کلاس درس بدهی.

گفتم هر طور امر بفرمائید تیمسار.

یک هفته‌ای گذشت و دو مرتبه مرا خواست. گفت انتخاب شما مشکلی برای ما ایجاد کرده و آن مشکل اینست که شما ستوان سوم هستی و باید بروی برای افسران ارشد از سرهنگ تا سرتیپ و سرلشگر درس بدهی، سابقه ندارد یک ستوان سومی برود برای سرلشگری درس بدهد، در نتیجه معلوم نیست در زمان ورود به کلاس شما باید به این افسران ارشد سلام بدهید یا آنها باید به شما سلام بدهند.

گفتم هر طور که امر بفرمائید تیمسار.

دانشکده افسری نتوانست تصمیم بگیرد، پرونده را فرستادند به وزارت جنگ.
یک روز، سرلشگر نخجوان که وزیر جنگ بود مرا خواست و تا وارد اطاق شدم گفت تو با این هیکلت می‌خواهی بروی به افسران ارشد درس بدهی؟

گفتم هر طور بفرمائید تیمسار.

گفت خوب سلام بهشان بده.

گفتم هیچ اشکالی ندارد. هر طور که امر بفرمائید تیمسار.

گفت نه، باید این پرونده را بفرستم به ستاد ارتش.


از وزارت جنگ فرستادند به ستاد ارتش.

سرلشکر ضرغامی رئیس ستاد ارتش بود.
مرا احضار کرد. مردی بود خیلی متدین. که به همین دلیل ریش داشت و خیلی منظم،.
رفتم خدمت ایشان و به حالت خبردار ایستادم.

نگاهی به سرتاپای من کرد و گفت شما برای دانشکده افسری، برای وزارت جنگ و برای ستاد ارتش، زحمت ایجاد کردید.
کس دیگری غیر از تو نبود که انتخاب کنند که حالا همه گیرکنیم و ندانیم که چه بکنیم؟

او هم گفت خوب برو سر کلاس و سلام بده به افسران ارشد.

گفتم امر امر تیمسار است اطاعت.

بعد یک مرتبه دیدم پشت میزی که نشسته بود سرش را انداخت پائین، یک دو دقیقه‌ای هیچی نگفت.
بعد گفت «نه، ما این را گزارش و شرف عرضی تهیه می‌کنیم، هر طور که اعلیحضرت امر فرمودند آن طور عمل می‌کنیم، چون سابقه ندارد یک همچین چیزی».

من را مرخص کرد. رفتیم و یک هفته، ده روز بعدش مرا خواست. این دفعه که رفتم توی اطاقش دیدم وضع عوض شده است.
از پشت میز بلند شد و آمد با من دست داد. خیلی به من احترام کرد و گفت امر اعلیحضرت را به شما ابلاغ می‌کنم. بعد از پشت میزش بیرون آمد به حال خبردار، من هم همین طور به حال خبردار ایستادم.
گزارش را از اول که دانشکده افسری گزارش کرده بود تا پایانی که به عرض رسیده بود یکی بعد از دیگری همه اینها را خواند، بعد به آنجا رسید که حالا اعلیحضرت رضا شاه چه دستور دادند.

رضا شاه دستور داده بود و جمله‌ای که رضا شاه گفته بود این طور بود مقام استاد و معلم خیلی بالاتر از مقام تمامی افراد جامعه است بروید «به این ستوان ۳ احترام استادی شود».

بنابراین باید افسران ارشد در کلاس به من سلام می‌دادند و پایه این کار از اینجا در ارتش ایران گذاشته شد، یعنی قبل از من هیچ سابقه‌ای نبود که اگر یک کسی با یک درجه پائین‌تری می‌خواست درس بدهد چه باید می‌کردند. من اولین افسری بودم که در باره من تصمیم گرفته شد و تا انقلاب هم دیگر این رویه ادامه داشت.

من وقتی می‌رفتم سر کلاس، یک سرتیپ دادوری بود که رئیس امور مالی ارتش بود، او ارشد کلاس بود، من وقتی که وارد کلاس می‌شدم می‌گفت برپا، خبردار! تمام افسران ارشد همه به حال خبردار می‌ایستادند. منِ ستوان ۳ می‌رفتم پشت میزم، شمشیرم را باز می‌کردم می‌گذاشتم روی میز. بعد هم با خونسردی تمام می‌گفتم آزاد.
بعد هم آنها می‌نشستند و درس را گوش می‌کردند. بعد که می‌خواستم از کلاس بیرون بیایم باز همین برنامه اجرا می‌شد. او بلند می‌شد برپا خبردار می‌گفت و من یک آزاد می‌گفتم و از کلاس می‌آمدم بیرون.

حتی وقتی که از کلاس می‌آمدم بیرون بعضی از این افسران اشکال و سوالی داشتند. می‌آمدند در محوطه دانشکده، وقتی که از من سوال می‌کردند دستشان را بالا می بردند جهت احترام نظامی ، آن وقت سایر دانشجوهای دانشکده افسری که ناظر من و در حال درس ‌خواندن در دانشکده بودند فکر میکردند من از خانواده سلطنتی هستم، که این امرای ارتش به من سلام می‌دهند؟
ولی خوب، من رعایت ادب را می‌کردم و تا آنها دستشان را جهت احترام به مقام والای استاد و معلم بالا می بردند من ضمن احترام دستشان را پائین می آوردم و همین طوری با هم صحبت و رفع اشکال می گردید.


"نقل از مصاحبه دکتر غلامرضا افخمی با دکتر مصباح زاده، تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران....
« دوستان بزرگوار خواهشمندم یک بار دیگر این دلنوشته رو بخونید و قدری در مقام والای استاد و معلم اندیشه کنید»
«بخصوص در مورد رضا شاه و سطح فکر ایشان در شان و مقام استاد و معلم»

______________________

______________________

👞👟🥾 یک جعبه کفش 🥾👟👞

🔸 زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آن‌ها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می‌کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی‌کردند مگر یک چیز: یک جعبه کفش که در بالای کمد پیرزن بود.

🔹 پیرزن از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد. در همه این سال‌ها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود، اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند. در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند، پیرمرد جعبه کفش را آورد و نزد همسرش برد.

🔸 پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره از همسرش سوال نمود.

🔹 پیرزن گفت: هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید، او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم. پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و سعی کرد اشک‌هایش سرازیر نشود.

🔸 فقط دو عروسک در جعبه بود، پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترک از دست او رنجیده بود، از این بابت در دلش شادمان شد. پس رو به همسرش کرد و گفت این همه پول چطور؟ پس این‌ها از کجا آمده؟ پیرزن در پاسخ گفت: آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک‌ها به دست آورده‌ام. 😂

______________________

🌼 بی ارزش‌ترین نوعِ افتخار، افتخار به داشتن ویژگی‌هایی است که خود انسان در داشتنشان هیچ نقشی ندارد مثلِ چهره، قد، رنگ چشم، ملیت، ثروت خانوادگی و خیلی چیزهای دیگر....

🌼 از چیزهایی که خودتان به دست آورده‌اید حرف بزنید، مثل انسانیت، شعور، مهربانی، گذشت، صداقت و .....

آدمی را آدمیت لازم است
عود را گر بو نباشد هیزم است

______________________

گاندی میگه؛
اگر جرأت زدن حرف حق را نداری،
لااقل برای کسانی که حرف ناحق میزنند،
دست نزن!
ناپلئون میگه:
دنیا پر از تباهی است،
نه به خاطر وجود آدمهای بد،
بلکه به خاطر سکوت آدمهای خوب!

وقتی برنامه شعبده بازی رو نگاه میکنم،
متوجه نکته خوبی میشم؛

مردم برای کسی دست
میزنن که گیجشون کنه،نه آگاهشون

______________________

«رشد مغز در پیری است.»_
متاسفانه جوان های امروزی میگن پیر شده
مغزش کار نمیکند
خودشان علامه میدانند؟؟
💢دكتر محمد صفدري متخصص و جراح مغز و اعصاب و فلوشيپ فوق تخصصي نروتروماي مغز و اعصاب و ستون فقرات در كنگره (سلامت و فرهيختگان سالمند) در زاهدان بيان نمود :

مغز انسان در ۶۰-۸۰ سالگی بیشترین کارایی خود را دارد. متأسفانه، افراد مسن، غالباً افرادی با تواناییهای فکری رو به افول تلقی میشوند درحالیکه مطالعات و پژوهش‌های اخیر، خلاف این را نشان میدهد. اما چرا اینچنین است؟

تحقیقات علمی ثابت کرده است که مشکل اصلی، خودِ افراد مسن هستند‌. زیرا آنها در زمان بازنشستگی تمام روزِ خود را با تلویزیون سر میکنند(ضروریست بدانیم که تلویزیون ضریب هوشی را کاهش داده و برعکس، رادیو آنرا تقویت میکند) و به این ترتیب سالمندان بعد از سن و سالی، به خود، بی توجه میشوند.

بسیاری از سالمندان، از بیماریهای جسمی زیادی در رنجند و زیاده‌روی در مصرف داروهای متعدد، آنها را مسموم کرده و تمایل به انجام کارهای خارج از روال را نیز در آنها از بین می‌برد. برخی از دانشمندان استدلال میکنند که مغز یک فرد مُسن، از انعطاف پذیری بسیار بیشتری نسبت به آنچه تصور میشود، برخوردار است. دراین سن نیمکره های معز تعادل بیشتری دارند و فرد قادرست همزمان از هر دو نیمکرهی مغز خودش استفاده کند.

همگام سازی نیمکره‌ها "خلاقیت" را افزایش داده و امکان میدهد که فرد مشکلات بسیار پیچیده‌ای را حل کنید. به همین دلیل، در میان افراد بالای ۶٠ سال میتوان شخصیتهای زیادی را پیدا کرد که اخیراً، کار خود را بعنوان افراد خلاق و نوآور آغاز کرده‌اند. مطمئناً مغز آنها همانند جوانی سریع نیست، اما "تواناتر" است! به همین دلیل است که با افزایش سن میتوانید تصمیمات خوبی اتخاذ کرده و از احساسات منفی تاثیر کمتری بگیرید.

اوج فعالیت مغزی در حدود ٧٠ سالگی است، زمانیکه مغز با "ظرفیت کامل" و شادابی تمام و قدرت مطلق و بهینه، شروع به کار میکند. با گذشت زمان، مقدار "میلین" در مغز افزایش می یابد، ماده‌ای که به عبور سیگنال بین نورونها کمک میکند و دقیقاً در ۶٠-٨٠ سالگی است که بدن حداکثرِ مقدار این ماده(میلین) را تولید میکند.

مغز یک فرد مُسن مسیر صرفه‌جویی در انرژی را یافته است؛ او از انتخاب راه‌حلهای فرعی اجتناب کرده و فقط "بهترین" راه‌حلها را برای حل یک مساله برمی‌گزیند.

باید بدانید که:

۱- با افزایش سن نورونهای مغزی شما نمی‌میرند. بلکه اگر کار ذهنی انجام ندهید، ارتباطات ما بین نرونها کم و شیارهای مربوط به آنها محو میشود. (شیارهای مغزی، الگوهایی هستند که رفتار شما را تشکیل می‌دهند. هرگاه رفتاری ترک شود شیار مربوط به آن، کم عمق‌تر و کمتر میشود تا حدی که محو میگردد.)

۲- اختلال حواس، ضعف حافظه و حواس‌پرتی، به دلیل تمرکز بیش از حد بر اخبار یا اطلاعات بد، ظاهر میشود. بنابراین بکوشید که هرگز بر روی مزخرفات، تمرکز نکنید. خبرهای بد، همیشه وجود دارند اما تمرکز حداکثری شما باید بر رخدادهای نویدبخش و خبرهای خوب معطوف شود. (پیدا کردن خبرهای خوب و تمرکز بر آنها، یک امر کاملاً ارادیست، پس هوشیارانه زندگی کنیم)

*۳- از سن ۶٠ سالگی، انسان از هر دو نیمکره استفاده میکند و سیطره نیمکره غالب از میان میرود. بکوشید که در این سن عادات خود را عوض کنید، با دست مخالف بنویسید، فعالیتهای هنری را آغاز کنید، بطور حرفه‌ای درگیر فعالیتهای ورزشی شوید
و حتی رویاهای زندگی خود را از سر بگیرید.*

۴- با یک زندگی سالم و پر از فعالیتهای ذهنی، تواناییهای فکری شما نه تنها کاهش نمی‌یابد، بلکه پیوسته رشد میکند. این مهارتها تازه در ٨٠ سالگی و گاهی در ٩٠ سالگی، به اوج میرسند.

۵- اگر ضعفهایی چون بینایی، شنوایی، حرکت، لامسه، بویایی و... شما را مضطرب کرده و توانایی‌هایتان را تحت تاثیر قرارداده، بجای افسردگی و استیصال، هرچه سریعتر بداد خود برسید و بدانید که این نقایص همگی به لطف علم جبران پذیرند (هرگز از کاربرد عینک، سمعک، عصا، ولیچر و... ) نهراسید. بدانید تنها چیزیکه از دست رفتن آن جبران ناپذیر است، قوای فکری و مهارتهای ذهنی شماست، پس سریعا خود را دریابید و اینگونه مهارتها را تقویت کنید.

۶- از انجام تمرینات ذهنی مداوم و "بویژه چهارعمل اصلی" غافل نشوید، این تمرینات، سهم بسزایی در پویایی ذهنی و جوان نگهداشتن مغز شما دارند.

شما تا رسیدن به سن شکوفایی ذهنی (٩٠ سالگی) هنوز راه درازی در پیش دارید.

 

______________________

 عبرتی شگفت‌انگیز از گردش روزگار 🛑

🔹 در زمان به قدرت رسیدن صدام در عراق، از جمله احزاب مخالف صدام، حزب سوسیالیست بود که صدام دستور قلع و قمع اعضای آن را به برادر ناتنی خود برزان تکریتی سپرده بود. یکی از دستگیر شدگان این حزب، میاده زن جوان ۲۲ ساله و شوهرش بودند که هر دو به اعدام محکوم شدند.

🔸 میاده نُه ماهه باردار بود و روزهای آخر بارداری خود را طی می‌نمود که قبل از اعدام نامه‌ای برای برزان تکریتی برادر صدام می‌نویسد، و از او در خواست می‌کند که اعدامش را تا زمان تولد بچه به تأخیر بیاندازند. برزان قبول نکرد و در جواب نامه‌ی میاده نوشت: جنین داخل شکمت هم باید بمیرد و با تو دفن گردد.

🔹 میاده‌ که روزهای آخر بارداری را طی می‌کرد، در روز موعود به پای چوبه‌ی دار رفت و التماس‌های او تأثیری در تاخیر حکم اعدامش نداشت. خانم میاده در حین اعدام، بالای دار وضع حمل کرد و فرزند پسری با بند ناف به روی تخته، به پایین افتاد. رضیه زنِ زندانبان، با اشاره‌ی رییس زندان، طفل را در لباس‌های مادرش پیچیده و به گوشه‌ای منتقل کرد!!!

🔸 برزان برادر ناتنی صدام پس از اجرای حکم اعدام از رییس زندان، حال و روز خانم میاده و جنین‌ش را جویا شد و گزارش خواست. رییس زندان نیز در گزارش نوشت: جنین با مادر در چوبه‌ی دار ماند تا مُرد. رییس و پزشک زندان و رضیه زنِ زندانبان، با هم، هم‌قسم شدند که هم‌دیگر را به برزان تکریتی نفروشند و توافق کردند که رضیه نوزاد را به خانه‌اش ببرد و با راضی کردن شوهرش شناسنامه برای کودک بگیرد. از آن‌ پس، همه نوزاد را ولید می‌خواندند. سال‌ها گذشت و ولید بزرگ شد.

🔹 برادر خانم میاده (دایی واقعی ولید) در آلمان زندگی می‌کرد و سال‌ها پیشتر، خبرهایی درباره‌ی خواهرزاده‌اش ولید از رضیه زنِ زندانبان دریافت کرده بود. او در سال ۲۰۰۳ میلادی و پس از سقوط رژیم بعثی صدام به عراق برگشت تا یادگار خواهرش میاده را پیدا و با خود به آلمان ببرد و از روی آدرس و نشانی‌هایی که رضیه داده بود او را یافت. ولید قبول نکرد که، به آلمان مهاجرت کند و گفت: رضیه مثل مادرم هست، او جان مرا نجات داده و زحمت بسیاری برای من‌ کشیده، هرگز تنهایش نمی‌گذارم. این اتفاق زمانی بود که رضیه بازنشسته شده بود.

🔸 خانم رضیه با خواهش از مسؤلین، ولید را به جای خود، به عنوان زندانبان و مأمور زندان استخدام می‌کند. ملت عراق ، افراد حزب بعث را یکی پس از دیگری دستگیر می‌کردند، از جمله دستگیر شدگان برزان تکریتی برادر ناتنی صدام بود. از قضای الهی، ولید پسر خانم میاده ، مسئول مستقیم سلول برزان تکریتی شد و همان‌جا بود که قصه‌ی مادر و فرزند درون شکمش را برای برزان تعریف کرد و گفت: حال آن فرزند من هستم!

🔹 برزان با شنیدن این داستان از زبان ولید، از خود بیخود شد و به زمین افتاد. پس از صدور و تأیید حکم اعدامِ برزان، ولید به عنوان زندانبان، مأمور اجرای اعدام او شد و با دست خود طناب دار را بر گردن برزان انداخت. بدین‌سان دست حق و عدالت، ستمگر بی‌رحم را از جایی که گمان نمی‌کرد، به سزای اعمالش رساند. یقیناً روزگار به گردن‌کِشان و ظالمان مهلت می‌دهد تا شاید برگردند، ولی فراموشی در کار روزگار و در جزاء و کیفر أعمال ستمگران و دیکتاتورها وجود نخواهد داشت.

آن‌قدر گرم است بازارِ مکافات عمل
چشم اگر بینا بود، هر روز، روز محشر است

 

______________________

 

______________________

______________________

 

تیمور لنگ به کشور عثمانی لشگر کشی کرد و عثمانی را شکست داد و پادشاه عثمانی اسیر شد..
تیمور لنگ در کاخ نشسته بود و گفت پادشاه عثمانی را نزد من اورید..
پادشاه را اوردند، تا تیمور چشمش به او افتاد شروع کرد به خندیدن. پادشاه عثمانی یک چشمش کور بود گفت به کوری چشمم میخندی؟! تیمور گفت نه.

گفت من پادشاه عثمانی هستم و مقامم مثل شماست و شما نباید بخاطر اینکه غالب شدی و من مغلوب مرا جلوی بزرگان دربارت تحقیر کنی..
تیمور گفت نه من به شما احترام میگذارم خنده من از دیدن شما به سبب تحقیر تو نبود..

گفت پس از بهر چه بود!؟
گفت به مردم دو کشور ایران و عثمانی میخندم که سرنوشتشان بدست منی لنگ و تویی کور افتاده..
و چه بدبختند مردمی که نقشی در سرنوشت خود ندارند و به هر فلاکتی تن میدهند زیرا که عادت دارند دیگران تغییرشان دهند و هرگز زحمت تغییر بخود نمیدهند.

______________________

🍁🍁🍁🍁🍁
چله کوچکه ، چله بزرگه ،سرماپیرزن ☔
ضمن درود به یکایک دوستان فهیم و بزرگوار،
کمتر کسی از ماها داستان دوازده برادر و ننه سرما و چله بزرگ و چله کوچیکه رو برای بچه‌ها و نوه هایش تعریف می‌کنه .
متن زیر را بخوانید و به اشتراک بگذارید، تا نسل امروزمون هم
اینارو یاد بگیرن☔
چله‌ی بزرگ ...
چله‌ی کوچک ...
چارچار ...
سده ...
اَهمن‌وبهمن ...
سیاه‌بهار ...
و سرماپیرزن ...

☔ زمستان به دو بخش تقسیم میشه :
☔چله بزرگ(چله کلان )
☔چله کوچک (چله خرد )
_ چله بزرگ از
( اول دی ماه تا دهم بهمن ماه)
وچهل روز کامل می‌باشد .
_ چله کوچک از
( یازدهم بهمن تا پایان بهمن ماه  )
و 20روز کامله
☔ وبه همین دلیل چون 20 روز کمتر است ؛چله کوچک نامیده شده است .
☔ غروب آخرین روز چله بزرگ ( جشن سده) برگزار می شده
و مردم دور هم جمع می شدند درقدیم واز این جشن لذت می بردند ودر نهایت با برپایی آتش و خواندن شعر و پایکوپی بدور آتش، سده را جشن
می گرفتند.
☔ این دو برادر
( چله بزرگ وچله کوچک )
در هشت روزی که در کنار همدیگر هستند آن 8 روز را ( چار چار)
می نامند .
☔به چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله کوچک« چار چار» می گویند.
پس از چار چار نوبت به
« اهمن و بهمن» پسران پیرزن
(ننه سرما ) می رسد
که خودی نشان دهند.

☔ 10 روز اول اسفند را (اهمن )
☔10روز دوم اسفند را ( بهمن)
می گویند .
واین 20 روز ممکن است
آنقدر بارندگی باشد که این دوبرادر به دوچله طعنه بزنند .
☔با توجه به شعری که قدیمی های نازنین می خواندند::
(اهمن وبهمن ،
آرد كن صدمن ،
روغن بیار ده من ،
هیزم بکن خرمن،
عهده همه بامن )
تا اینجا 20روز از اسفند به نام اهمن وبهمن نامگذاری شده اند .
☔ می ماند 10 روز آخر اسفند ماه که :
☔5 روز اول( سیاه بهار ) نام گرفته وشعری هم که قدیمی ها میخوانند :
سیاه بهار شب ببار و روز بکار
از این شعر هم مشخص می شود
در این ایام شبها بارندگی فراوان
بوده وروزها کشاورزان مشغول
کشت وزراعت بوده اند ،
☔5 روز آخر هم (سرماپیرزن) نام گرفته است که در این روزها آسمان گاهی ابری گاهی آفتابی ،گاهی همراه با باد واکثر اوقات از آسمان تگرگ می بارد ؛
که قدیمی های دل پاک، براین باور بودند که گردنبند پیرزن پاره شده ومُهره‌های آن به زمین میريزد.
☔حیف است بچه های ما اینها را نشنوند و این قصه ها از صفحه روزگار محو شود.........☔
سپاسگزارم از انتشار این نوشته خصوصآ دربین فرزندان خودتان و سایر جوانان فامیل و نوجوانان و جوانان این مرز و بوم ........

🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁
🍊🍊🍊🍊🍊🍊

______________________

______________________

هدیه ی جان

آدمی از دل مادربه جهان آمده است

خلق عالم همه از بطن زنان آمده است

گوهری را که خدا اشرف عالم نامید

لا مکان از دل زن تا به مکان آمده است

مادر آنقدر عزیز است به فرمان خدا

که به زیر قدمش باغ جنان آمده است

ای طبیبان  زمین  زاده این انسانید

که پی یاریتان با سر وجان آمده است

ناخوشی را زتن نوگلشان بزدایید

که ز دردش برتان بهر امان آمده است

وقت مادر شدن او مددی فرمایید

حامل هدیه ی  جان در برتان آمده است

زن همان مادر نوزاد  ز گل پاک تر است

تا فلک نیز از او رد  و نشان آمده است

 ____________________

متولدین20,30,40,50 مقداری کوتاه وقت بگذارید و بخونید لذت ببرید

وقتى جوان‌هاى امروز از ما مى‌پرسند:
شما چطور می‌توانستید زندگی کنید قبلا؟!
بدون تکنولوژی
بدون اینترنت
بدون کامپیوتر
بدون تلفن همراه
بدون ایمیل
بدون شبکه‌های مجازی؟!

بايد پاسخ بدهيم:
همان طور که نسل شما امروز می‌تواند
بدون دلسوزی
بدون خجالت
بدون احترام
بدون عشق واقعی
بدون فروتنی
زندگی کند.

ما بعد از مدرسه مشق‌هايمان را می‌نوشتیم و تا آخر شب مشغول بازی بودیم؛ بازی واقعی!
ما با دوستان واقعی بازی می‌کردیم نه دوستان مجازی
ما خودمان با دست‌هايمان بازی‌هایی مثل یویو و بادبادک و فرفره می‌ساختیم
ما تلفن همراه و دی وی دی و پلی استیشن و کامپیوتر شخصی و اینترنت نداشتیم
ولی دوستان واقعی داشتیم که وقتى با يک نفرشان همراه مى‌شديم، در روزهایِ بارانی با هم زير یک چتر به مدرسه می‌رفتیم و در روزهاى گرم کیم دوقلويمان را با هم نصف می‌کردیم.

نسل ما در مغازه‌هايش با خط درشت ننوشته بود: «لطفا فقط با کارت‌خوان خرید کنید»!
سر هر کوچه یک بقّالی بود که یک دفتر نسیه داشت برای آنهايى که دستشان تنگ بود و بالای سرش درشت نوشته بود: «پول نداری صلوات بفرست»!

زمان ما تخت‌خواب مُد نبود ولى خوابیدن تویِ رخت‌خواب‌های گُل گُلی و در بهارخواب، ایوان و پشتِ بام، از هر خوابی شیرین‌تر بود!

ما موبایل نداشتیم ولی در عوض، درِ خانۀ همسایه و فامیل باز بود تا هر وقت به هرجا که می‌خواستیم، تلفن کنيم و احوال بپرسيم و خبر بگيريم!

خانواده‌هايمان به علت ترافیک سنگین و ... دیر به مهمانی‌ها نمی‌رسیدند
زودتر می‌رفتند تا با کمک هم سبزی پاک کنند و برنج را آبکش کنند و ...

ما لایک کردن بلد نبودیم ولی در عوض، نسلِ ما نسل مهربانی و دلجویی بود ...

ما بلاک کردن نمی‌دانستیم چیست؛ نسلِ ما نسل دل‌هاى بی‌کینه بود؛ در مرام ما قهر و کینه جايى نداشت ...

در زمان ما کسی پیتزا برايمان نمی‌آورد دمِ در؛ اما طعمِ نون و کبابی را که بابايمان لای یک روزنامه از بازار می‌خرید و برايمان مى‌آورد، با هزار تا پیتزا عوض نمی‌کنيم!
در نسل ما فست فود معنی نداشت ولى  نون و پنير و سبزى يا لقمۀ کوکو و کتلت يا حداکثر ساندویچ تخم مرغ و خيارشور و گوجه فرنگى با کانادایِ شیشه‌ای لذتی داشت که هنوز هم مزه‌اش زير دندانمان است ...

ما نسلی بودیم که در مراممان کمتر نامردی و آدم‌فروشی بود ...

ما سِتِ تولد نداشتیم ولى در عوض، جشن‌هاى سنّتيمان پر بود از کاغذکشی‌های رنگارنگ و دل‌هاى واقعا شاد و لب‌هاى واقعا خندان ...

ما عروسی را به جای هتل و تالار و سالن در خانۀ همسایه و در حیاط  چراغانی برگزار می‌کردیم و خيلى هم خوش مى‌گذشت ...

ما نذری‌هايمان را در ظروف یک‌ بار مصرف نمی‌دادیم
تویِ چینی گل سرخی پخش می‌کردیم و همسایه‌مان هم توى ظرفِ خالی‌اش نقل و نبات مى‌ريخت

ما چراغ مطالعه نداشتیم ولى در عوض، مشق‌هايمان را زیر نور چراغ گردسوز  و در کنار علاءالدینی که همیشه رويش یک کتری همراه با قورى چایی خوش‌عطر بود، می‌نوشتیم ...

ما مبل روکش شده نداشتیم ولى پُشتی و پتویِ ملافه سفید دورتا دور اتاق بود تا هر وقت مهمان سر رسيد، احساس راحتی کند!

ما اگر کاسۀ گل مرغی سر طاقچه را در شیطنت‌ها و بازی‌هایِ کودکانه می‌شکستیم، خانم جون دعوامون نمی‌کرد؛ تازه برامون اسفند دود می‌کرد، تخم مرغ می‌شکست و می‌گفت قضا بلا بوده، خدا رو شکر که به کاسه گرفت و خودت چیزیت نشد!

ما هزار جور پزشک متخصص و داروخانه نداشتیم؛ چایی نبات و عرق نعنای بی بی جون دوایِ هر دردی بود ...

ما از ذوقِ یک پاک‌کُنِ عطری، یک مداد سوسمارنشان، یک جعبۀ مداد رنگی، و یک دفترچۀ نقاشی تا صبح خوابمان نمی‌بُرد!

ما نسلی منحصر به فرد بودیم؛ چون آخرین نسلی بودیم که مطيع پدر و مادر بودیم و اولین نسلى که مطيع فرزندانمان شديم ...
    دلنوشته ای زیبا و واقعی است
فقط یک چیز کم بنظرم رسید آنهم اضافه میکنم 🌹
پایان نسل ما خدا خودش هم دلتنگ نبودنمان میشود! همین
                      
*تاریخ ديگر مثل ما را نخواهد دید ..🌹🌹

 

____________________

 

فوق العادست حتما بخونیدو برای عزیزانتون هم بفرستید ❤

يك پروفسور فرانسوی در جشن بازنشستگی اش در دانشگاه سوربن فرانسه چنین گفت : 

من عمرم را وقف ادبیات فارسی ایرانی کردم  و برای اینکه به شما اساتید و روشنفکران جهان توضیح دهم که این ادبیات عجیب چیست ، چاره ای ندارم جز اینکه به مقایسه بپردازم و بگویم که ادبیات فارسی بر چهار ستون اصلی استوار است : 

 #فردوسی ، #سعدی ، #حافظ و #مولانا . 

فردوسی ، هم سنگ و همتای هومر یونانی است و برتر از او .

سعدی ، آناتول فرانس فیلسوف را به یاد ما می آورد و داناتر از او .

حافظ با گوته ی آلمانى قابل قیاس است ، که او خود را ، شاگرد حافظ و زنده به نسیمی که از جهان او به مشامش رسیده ، میشمارد .

اما مولانا ، در جهان هیچ چهره ای را نیافتم ، که بتوانم مولانا را به او تشبیه کنم ،  او یگانه است و یگانه باقی خواهد ماند ، او فقط شاعر نیست ، بلکه بیشتر جامعه شناس است و روانشناسی کامل ، که ذات بشر و خداوند را دقیق می شناسد ، قدر او را بدانید و به وسیله ی او خود و خدا را بشناسید . 

 من اگر تا پایان عمرم دیگر حرفی نزنم ، همین شعر برای همیشه کافی است : 

باران که شدى مپرس ، اين خانه کيست 
سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست 

باران که شدى،  پياله ها را نشمار 
جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست 

باران! تو که از پيش خدا مى آیی ! 
توضيح بده عاقل و فرزانه يکيست  

بر درگه او چونکه بيفتند به خاک 
شير و شتر و پلنگ و پروانه يکيست 

با سوره ى دل، اگر خدا را خواندى 
حمد و فلق و نعره ى مستانه يکيست 

از قدرت حق، هر چه گرفتند به کار 
در خلقت حق، رستم و موریانه يکيست 

گر درک کنى، خودت خدا را بينى 
درکش نکنى، کعبه و بتخانه يکيست


لطفا این پیام را منتشر کنید.
مهربانی هیچ هزینه ای ندارد و رساندن دانش عبادت است.

____________________

____________________

- بوی ایران


وقتی با تور به تاجیکستان رفتم افتخاری عجیب وجودم را فرا گرفت زیرا آنجا تنها جاییست که انسان احساس ایرانی بودن می‌کند، حتی بیشتر از خود ایران!

از لحظهٔ ورود به فرودگاه «دوشنبه» که این بیت حافظ را بر آن نوشته‌اند: «رواق منظر چشم من، آشیانهٔ توست/ کرم نما و فرود آ، که خانه خانهٔ توست» این حس شروع می‌شود.

زبان زیبای فارسی با تلفظ کهن خراسانی، اندیشه را تا دوردست‌های دوران «سامانیان» واپس می‌برد. با آن لغات فراموش‌شدهٔ کهن دری و پهلوی.

وارد شهر که می‌شوم، تمام کوچه‌ها و خیابان‌ها، با اسامی ایران باستان نامگذاری شده و تندیس‌های «خیام» و «پسر سینا» و  «رودکی» و «فردوسی» همه‌جا به چشم می‌خورند.

واحد پولشان «سامانی» است که ناخودآگاه شکوه شاهنامه را در دل متجلی می‌کند. نام‌های زنانِ گیسو فروهشتهٔ آن‌ها، با آن لباس‌های شاد و رنگی این‌هاست: دلربا، دلکش، دلبر، فرنگیس، مشک‌افشان، گیسوسیاه. نام مردانشان: سیاوش، ایرج، فریدون، فرهاد.

همهٔ شهر به سبک ایران باستان، غرق سرور و آواز، رامشگری و خنیاگری است و در تقویمشان دوازده ماه سال را عزا پر نکرده است. پیش از نوروز، همهٔ مردم در کوی و برزن می‌نوازند و می‌رقصند. روز اول نوروز در مکان بزرگی به نام «نوروزگاه» که به شیوهٔ تخت جمشید آراسته‌شده، جمع می‌شوند و هزاران هزار انسان، دست‌افشان و پای‌کوبان، شادی می‌کنند.

مکان‌های جغرافیایی کشورشان برای اهل ادبیات و تاریخ، یادآور نام‌هایی رؤیایی است: جیحون، بدخشان، خجند و... حتی مکان‌هایی که جزو تاجیکستان نیستند، ولی وقتی در آن فضا قرار می‌گیری نامشان به یادتان می‌آید: خوارزم، بخارا، سمرقند، ذهن را به هرسویی می‌کشانند.

فاصلهٔ ده‌ساعتهٔ دوشنبه تا نزدیکترین ساحل فرارودان را با شوقی کودکانه طی می‌کنم و در ذهنم گذر کیخسرو از جیحون و تیر آرش و تسلیم شدن سیاوش که می‌گفت: «یکی کشوری جویم اندر جهان/ که نامم ز کاووس ماند نهان.»

ابتدا اندوه می‌خوردم که چرا این تکه از بدنهٔ ایران جدا شده، ولی بعد اندیشیدم که همان بهتر که جزو ایران نیست، تا حداقل بر روی این کرهٔ خاکی که روزگاری چهل و چهار سرزمینش، زیر پای پادشاهی داریوش بود، زمین کوچکی باقی مانده باشد که رنگ و روی ایرانی به خود گرفته باشد و بوی ایران بدهد.


- دکتر امید مجد

____________________

 

پرسیدند که آیا دریا زن است یا مرد؟!
این چه پرسشی است!؟
دریا اسم دختر است.
آیا توجه کردید!

وقتی که به بالا نگاه می‌کنیم
آسمان، خورشید، ستاره، ناهید، زهره، مهتاب، باران، به نام خانم‌هاست.
 
به دریا نگاه می‌کنیم
مروارید، صدف، موج، پری،
به نام خانم‌هاست.

به باغچه نگاه می‌کنیم
شبنم، مریم، نسترن، رز، نرگس، یاس، نیلوفر، لاله،
به نام خانم‌هاست.

به دشت نگاه می‌کنیم
آهو، غزال، گلشن، کژال به نام خانم‌هاست.

به دل کوه نگاه می‌کنیم
طلا، نقره، الماس، یاقوت،
به نام خانم‌هاست.

به تن نگاه می‌کنیم
نفس، جان، گیسو، کمند، تن‌ناز، ماه‌رو
به نام خانم‌هاست.

دیگر سئوالی ندارم.
این چه ابهت و حکمتی
است که خود کلمه
،،دنیا،،
هم به نام خانم‌هاست.
ایرانیان صاحب چنین فرهنگ قوی و افتخار آمیزی هستند و با خردگرایی تمام  نام‌های موجود در طبیعت را که به نوعی با زیبایی، ظرافت و عظمت روح و روان مرتبط هستند برای خانم‌ها اختصاص داده‌اند، آیا چنین پدیده‌ای را در فرهنگ‌های دیگر سراغ دارید؟

تقدیم به مهر بانوی ایران زمین

امروز سالگرد نامگذاری کشور عزیزمان
"ایران" است.
حتی نام ،،ایران،، هم
مختص خانم‌هاست.

در سال ۱۳۱۴ شمسی طبق بخش‌نامه وزارت امور خارجه و تقاضای دولت وقت؛ و تصویب مجلس شورای ملی،
نام رسمی “ایران”
(به جای پارس و پرشیا) برای کشور ما انتخاب شد.
نامی که امروز ایران گفته میشود، بیش از ۶۰۰ سال پیش "اِران" تلفظ می‌شد.
زنده یاد سعید نفیسی نویسنده و پژوهشگر نامی ایرانی در دی‌ماه ۱۳۱۳ نام "ایران" را به جای "پرشیا" پیشنهاد کرده بود .

واژه‌ی "ایران" بسیار کهن و پیش از آمدن آریایی‌ها به سرزمین‌مان گفته می‌شد و نامی تازه و ساخته و پرداخته‌ای نیست ... .
واژه " ایران" از دو بخش درست شده است:
بخش اول " ایر"
به معنی اصیل، نجیب، آزاده و شریف است؛ ‌بخش دوم به معنی سرزمین، جا و مکان است.
معنی کلی واژه ایران،
“سرزمین آزادگان و نجیب زادگان" می‌باشد.

مرا شادی از نام ایران بود
دلم پر ز یاد نیاکان بود

ز ایران جهان پیش من گلشن است...
همیشه ز یادش دلم روشن است.

____________________

____________________

 

 

 

Home page  | Introduction |  Research Studies  |  Editorships  |  Translations  |  Conferences 

Contact Information  |  Articles  |  Scientific meets & events  |  Research projects  |  Theses